30/آبــان/94
چه حس خوبیه که بخاطر داشتن عشقت به خودت مغرور شی

بحث سر این بود که وقتی با عشقتون دعواتون میشه چیکار میکنین؟؟
ثنا: ما کمِ کمش یه هفته جواب همو نمیدیم! اخرشم یا تو خیابون میبینیم همو که من منتظر تاکسیم میاد سوارم میکنه! یا یه کسی پیدا میشه اشتیمون میده!
ساحل: منم همین! جوابشو نمیدنم! کلی هم فش میدم بهش توله سگو!!!
مونا: ما رو مامانم اشتی میده!
کیمیا1: ما انقد قهر میمونیم تا وقتی که تو کلاس زبان استاد بگه باهم مکالمه کنید، اگر باهم بیوفتیم مجبوریم حرف بزنیم!
کیمیا2: ما هم یا مامانم اشتیمون میده یا خواهرش
زینب: وقتی یه بار دعوامون شد، یعنی تموم شد! یعنی میرم سراغ بعدی!
سمانه: انقد جیغ میزنم بگه غلط کردم!!

از من پرسیدن تو چی؟؟

گفتم: ما بعضی چیزا برامون قانونه! موقع بحث و دعوا، هیچکدوممون حق نداریم جواب اون یکی رو ندیم! حق نداریم صدامونو ببریم بالا! حق نداریم حرف بد بزنیم و فش بدیم! حق نداریم از رو عصبانیت گوشیو قطع کنیم!

ثنا: وااا فاطی!؟ پس شما چیکار میکنین؟؟

_ انقد حرف میزنیم تا به نتیجه برسیم! اگرم یه طوری بود که نمیشد حرف بزنیم و مجبور شیم قطع کنیم، مثل همیشه حرف میزنیم، فقط وقتی میخواییم خداحافظی کنیم، بجای اینکه بگیم مواظب خانومم/شوهرم باش میگیم مواظب خودت باش! حتما هم باید بگه چشم!!

ثنا: برین گم شین بابا! اخه این قهره؟؟؟ لابد این "مواظب باش" هم قانونه؟!؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند وقت پیش عاطفه (دخترخالم) با نیش و کنایه بهم گفت: هه فاطمه این امیری که انقد سرش قسم میخوردی دیدی 3 سال اَلافِت کرد؟؟ دیدی نیومد؟ نشین به پاش خودتو بدبخت نکن! ببین هادی رو! ببین چقد دوسم داره! بگم بمیر میمیره!

اون موقع چیزی نداشتم بگم بهش و فقط نگاش کردم! اما خیلی ناراحت شدم!
http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_sad.gif

دیروز با غرور گقتم: دیدی عاطفه خانوم دیدی امیرمن  سر حرفش بود؟ دیدی اومد که تا همیشه برا هم بشیم؟ دیدی همه ی حرفات چرت بود؟؟ ....؟؟؟

و عاطفه ای که با ناراحتی میگفت: اره این امیرِخنگول اومد و میخواد عشقشُ برداره ببره اما هادی رفت... رفت که به خوشیاش برسه!

خوشحال نشدم اما ناراحت هم نشدم...  (عاطفه به امیر میگه خنگول! امیر هم بهش میگه شاسی بلند!! :) )

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدایا شکرت که نمیزاری پیش کسی خورد شم


+بریم ادامه

ادامه مطلب

[ 30 آبان 94 ] [ 16:22 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
27/آبــان/94
خدایا شکرت بابت جمع 4نفرمون...
شکرت بابت سفره  صبونه ی هفت صبحی که 4تامون دور همیم با لبای خندون...
شکرت بابت مهربونبات 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیروز تا رفتم تو کلاس دیدم همه یا ناراحتن یا گریه میکنن! پرسیدم چی شده؟ گفتن دوس پسر مونا دستشو با رنده نجاری بریده، 4تا انگشتش قطع شده!!
خییییییلی ناراحت بودناااا  http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_cry.gif
لعنت بر خنده ی غیر قابل کنترل!! یعنی فاجعه بود! لپامو فشار میدادم نخندم اما نمیشد!! با مریم اومدم بیرون خندیدم بعدش رفتم تو کلاس!
دیدم همه تسبیح دستشونه صلوات میفرستن، بعضیام رفتن نماز بخونن!!!!!!
دلیل خندم واقعا نمیدونم چی بود!
بچه ها گفتن دیروز کلا روز بدی بود!
ثنا گفت: اره منم با م رفتم بیرون تصادف کردیم!
ساحل گفت: اتفاقا منم کلاس زبانو پیچوندم رفتم پیش و بابام فهمید گفت دیگه حق نداری بجز مدرسه جایی بری!
از من پرسیدن برا تو اتفاقی نیوفتاد؟
گفتم: نه ولی اینطوری که شما گفتین، هر یه روز که میگذره میزان ناراحتی بیشتر میشه، لابد 2روز دیگه امیر میمیره!!!
جِـ_ــرَم دادن همشون!

کلا من به سنگدل بودنم معروفم! برام مهم نیست! ثنا که میگفت خیلی دوس دارم بدونم امیر چیکار کرد که توء بی احساس دوسش داری!!!

دستشم پیوند زدن! خوب میشه! ناراحتی نداره که!! والـــا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز با معلم ریاضی خــرمون دعوام شد! متقابلا همو قهوه ای کردیم!
اولش از اینجا شروع شد که من خیلی اروم و با احترام یه سوال پرسیدم، جیغ زد سرم و گفت هنوز نرسیدیم بهش!! اه اه اخه اینم کلاسه! هر چیزیو باید 50 بار تکرار کنم!!!
داشتیم جزوه مینوشتیم که گفت پاک کنین تخته رو! همه نصفه نوشته بودن! من صورت مثال اخر که مونده بودُ نوشتم با خودم گفتم خودم حلش میکنم!
داشتم حل میکردم، بچه هاهم حرف میزدن هم ازش سوال میپرسیدن اونم طبق عادت جیغ میزد سرشون!
یهو گفت خانوم ر (منظورش من بودم) این همون سوالته! گفتم باشه و دوباره شروع کردم به نوشتن!
فهمیدم صدای کفش پاشنه بلندش میاد! اما خودمو زدم به نفهمی و به روی خودم نیاوردم!! یهویی زد دفترمو بست! دفتر مریم که بغل من میشینه هم بست و کوبید رو میز! با این که اون نمینوشت...
منم خودکار تو دستمو پرت کردم رو میز!

داشت درس میداد زنگ خورد، به مریم گفتم جمع کن کتاب و دفترو! یهو میزمون خالی شد! بعدشم من بلند شدم!!
برگشت گفت: من هنوز سر کلاسم، نرفتم که! منم سریع جواب دادم: منم نرفتم! عجب توقعاتی دارینا! مگه معلما زنگشونو میدن بهمون که ما ساعت تفریحمونو بدیم!؟!       نه اینکه عین بچه خنگولا و صدای اروم بگمااا دقیقا عین این پررو ها که منتظرن یه چی بگن تا بخورن طرفو جواب دادم! صدامم بردم بالا... کلا ولوم صدام بالا هست!!

یهو با لج گفت: جلسه بعد از اول کتاب امتحان میگیرم! خیلیییم سخت!
با مریم رفتم بیرون!
یه راست رفتم دفتر! از ناظممون پرسیدم برا اعتراض و انتقاد کجا بریم؟؟ گفت صندوق هم هست! میتونید بنویسید بدین به من یا مدیر!
با مریم یه اعتراض نامه نوشتیم توووووپ!
بعضی از بچه های دیگه هم اعتراض داشتن اما از ترسشون نیومدن بریم نامه رو  بدیم به مدیرمون! هه
قشنگ هم توش نوشتیم استفاده از کلماتی مانند: غلط کردی ، زهرمار ، چرت نگو! مناسب نیست!!!
اخرش نوشتیم از طرف برخی از بچه های سوم کامپیوتر...
والا خووو حقم دارم، ننه بابام سر من داد نمیزنن! به من نمیگن زهرمار اون وقت شکراللهی بیاد بگه!؟!؟!؟!؟!
اخ که چقد ازش بدم میاد خــر گــاو الــاغُ !!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شنبه برنامه اغازین داریم و قسمت گروه پرچم با منِ!
بسی خوشحالممم
اخه بدون میکروفون میگم با صدایی بلند و محکم و کوبنده!
عاشق صدامم!
خودشیفتگی هم عالمی دارد...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یکی از بچه ها مدرسمون با ماشین خودش میاد مدرسه! یه سمند سفید!
اولین روز دیدیمش عین عقده ایا زل زدیم بهش، پلاکشم حفظ کردیم که جایی دیدیم بشناسیم!
منم پرشیا سفید میخواممم  

[ 27 آبان 94 ] [ 22:27 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
25/آبــان/94

دلم میخواد یه پست بذارم اما اتفاقی نمیوفته!!
اهان!
امروز یه عالمه بازی کردیم تو مدرسه! آبـــــ بازی
توجای شیر، اب میریختیم، میپاشیدیم تو صورت هم!
دوستان گرامی پیشرفت کردن تو پلاستیک اب میریختن و خالی میکردن تو سر من بینوا !!!
من یه عالمــــــه خیس شدم اما از رو نرفتم!
طوری که میرفتم اب لباسمو میچلوندم میومدم!!!!!
مریم برا اینکه دربره رفت تو دستشویی!
ماهم همه باهم ابارو از بالای در که بازه میریختیم رو سرش!
طفلک اومد بیرون عین موش بود!!
خخخخخ
اخرشم 5 نمره از انظباط هممون کم شد!!
معلممونم بهمون صفر داد! برا اینکه خیس رفتیم سرکلاسش!

[ 25 آبان 94 ] [ 19:16 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
22/آبــان/94
امروز تونستم به سختی ساعت 9 بیدار شم و داداشمو با قلقلک و ابِ تو جای شیشه شور که بهش میگیم پیس پیس بیدار کنم
اولش کلـــی داد و بیداد کرد که چرا اذیت میکنی اما من همچنان درحال انجام عملیات با پیس پیس بودم

خلاصه بیدارش کردم...
آنی
بعد دو ساعت بهش گفتم برو برام پرینت بگیر
نرفت
یه عالمه جیغ جیغ کردم اما گفت مرغ یه پا داره نمیرم! ×NO×
خیلی حساسه رو اینکه جیغ بزنم و صدام بره بیرون! برا همین گفت اگه تونستی تا 10دیقه جیغ نزنی میرم! منم به محض اینکه حرفش تموم شد جیغ زدم بروووووووووووووووو

اونم لج کرد نرفت! زنگ زدم به بابام که نمیره گفت خودم میام!!!!
منم که فقط جیغ میزدم!!!!
بابام اومد گفت از هم معذرت خواهی کنین بعدشم اشتی.... اما محمد نرفت! تازه کلیم مسخرم کرد که " هه هه کارت لنگ منه"

منم از لجش، فایلشو ایمیل کردم برا دوستم که پرینتر داره اونم پرینت گرفت برام، برد مغازه باباش که سرکوچه خالمه! مامانمم خونه خالم بود، سر راهش گرفت اومد و محمد یه عالمه ضایع شد و روح من کلی شاد شد

بهم میگه عجب کلکی هستی دیگه تو!!!!   :))


[ 22 آبان 94 ] [ 22:00 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
22/آبــان/94
توجه                                                                                    توجه
خخخخخ
فاطی و پویا بازگشتند!!!! یعنی نبودند که بازگردند! یعنی از بلاگفا اومدن، میهن!!!
هم اکنون میتوانید انها را در کلبه عشق مناظره فرمایید!!!!
به ادرس     http://love-8972.mihanblog.com/
خوش امد میگوییم بِهِشان!
(اصلا هم مهم نیست که بلد نیستم کتابی حرف بزنم)

[ 22 آبان 94 ] [ 14:10 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
21/آبــان/94
امروز کلا با یه فاطمه لج باز سر و کار داشتید...
صبح داداشی از خواب ناز بیدارم کرده میگه: یکم نون هست خونه، من میخورم برا ناهار میرم میخرمممم!!!!
یکی نیست بهش بگه خووو به من چه؟؟؟ بزار بخوابم!

دوباره خوابیدم! بیدار شدم ساعت 12 بود!!!
محمد هم حاضر شده بود بره یه جایی اما نه میرفت، نه میگفت کجا میخواد بره!!! کلا گیرم اورده بود!
بهش گفتم گشنمه برو نون بگیر نرفت!
منم از لجش بلند شدم رفتم لوبیاپلو که خیلی دوست دارم درست کردم اونم فقط اندازه خودم!!!

انقدم لفتش دادم تا ساعت شد 2 و محمد رفت باشگاه! گشنهِ گشنه!
منم با خیال راحت غذامو خوردم!!!
اما ازبس مهربونم خودم کم خوردم و براش نگه داشتم اومد خورد!
بی ادب یه تشکرم نکرد!!!!!!
فردا اگه خواب نمونم بیدارش میکنم برا تلافــی

+ خدایا شکرت بابت داشتن یه دوست خوووووب مثل نمـــو 
امروز کلــی خوشحال شدم با دیدن پستت...
ممنون اجی که زیر بارون به یاد مایی...
( نمو تو دستش اسمونو نوشته495019_flirtysmile4.gif)



++دیروز فهمیدم نامزد یکی از دوستام که خیلی سختی کشیدن تا بهم رسیدن، رفت پیش خدا بخاطر سرطان خون
آزاده عزیزم بهت تسلیت میگم از خدا میخوام صبرشو هم بهت بده


+++ خدایا شکرت که امروز هم زنده بودیممم

[ 21 آبان 94 ] [ 22:20 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
20/آبــان/94
امروز همون روزیه که بابای من چشاشو باز کرد و با گریه کردن زندگیشو شروع کرد....
خدایا شکرت بابت داشتنش...
پارسال باباش بود اما امسال اومده پیش خودت... مادرخانومش بود اما امسال اومده پیش خداجونش...
خدایا شکرت بابت همه ی چیزایی که میدونم صلاح خودتـــــه...
خدایا ازت خواهش میکنم نزار چشمای کسی بخاطر نداشتن مامان و بابا خیس شه....
خدایا نزار کسی بخاطر نداشتن این دوتا فرشته تحقیر شه...                         آمیـــــن
امیرم من شرمنتدم بخاطر حرفای خانوادم... حرفایی که نمیخوام بهت بگمممم اما خودمو بدجور میسوزونه...
باباجونم 20 آبـــــــان تولدت مبارکـــــ  

خدااااااا عاشقتمممم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبح منتظر سرویس بودم. هم برف میومد هم برگا دونه دونه میریختن رو سرم و یه حس فوق العاده بهم دست میداد

خواستم دعا کنم...
خدارو قسمش دادم به رحمت الهی که داشت رو سرمون میبارید...
داشتم ادامه دعا رو میگفتم که متوجه شدم...
برف قطع شد....

دیگه خداهم مارو ضایع میکنه!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من و دوستام امروز تو حیاط مدرسه با دوربین مدرسه(رو عکس کلیک کنین تا با اندازه واقعی باز شه)

( من ، زینب ، لیلا ، مریم ) اونایی روش A&F داره منم ^__^




( من ، زینب ، لیلا ، مریم ، سحر )



( من ، زینب ، لیلا ، مریم )



( نمیدونم کیا بودیم )


(من ، زینب ، سحر ، مریم ، لیلا ، ساحل ، کیمیا )




اینم بقیش!!
کلیکــ1ـــ

کلیکــ2ـــ

کلیکــ3ــ

[ 20 آبان 94 ] [ 20:42 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
18/آبــان/94
این پست همش پراکنده نویسیه!ببخشید اگه گیج میشین

دیروز سرزنگ برنامه نویسی، معلممون داشت درس میداد. معلمش فوق العاده خوب و پایه و باحاله!
درس درباره جایگداری بود، گفت برنامه ای بنویسید که از کاربر اسم بگیره اگر تو اسم وارد شده i داشت بجاش بزاره x والا همونطوری باشه!
برنامشو نوشت...
برا مثالش وارد کرد sana اما i  نداشت همونو نشون داد...
دفعه بعدی وارد کرد Amir ! یهو کــــــل کلاس برگشتن سمت من!!!! خودم که اصلا دگرگون شدم!!   بهویی همه زدن زیر خنده! معلممون گفت چی شد؟؟ بچه ها گفتن: هیچی... گفت: باشه من به روی خودم نمیارم اما یکیتون از ردیف وسط انقد سرخ شد که همه چیو فهمیدم و لــو رفت!!!! (من ردیف وسط میشینم موقع خجالتم خیییلی سرخ میشم)
دفعه بعدش وارد کرد Alireza. برگشته میگه کسی با علیرضا مشکل نداره؟؟ منو نگاه گفت: کسی نمیخواد سرخ شه؟؟؟؟
 بعدشم رفت پای تخته نوشت:
" هر دانش آموز یک خاطره خوب برای معلمش بجای میگذارد"
بعد اینکه نوشت یه نگاه مهربون بهم انداخت و من دوباره سرخ شدم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیشب امیر میگفت مامانش اینا داشتن برا زن داداشش تعریف میکردن که اومدن خونمون و اینا! مثل اینکه خواهراش و مخصوصا مامانش ازمن خیلی تعریف کردن....
اونم بهش برخورده رفته به شوهرش ( داداش امیر) گفته: این دختره، زن امیر، هنوز نیومده از من عزیزتر شده!!!!!
به امیر گفتم من دوست ندارم بهم حسودی کنه اما اگه یه بار حسودی کنه، یه کاری میکنم که همه جا فقط تعریف من باشه و کسی اونو ادم حساب نکنه!!!!!!!
امیر هم گفت: دیووووونه همیشه تعریف توء همه جـــا    کلیکــــ   (چون با اس نگفت این نصفس!)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیروز از مدرسه برگشتم به مامانم گفتم مامان به همه نگو این میلاده رو! من نمیخوام قبولش کنم خوب نیست اینطوری آبرومون بره. اولش گفت: اشتباه نکن و اینا اخرش گفت باشه. زور نیست که!!!

10 دیقه نشد داییم و زنداییم اومدن خونمون، بحث میلاد باز شد!
داییم گفت چرا قبولش نمیکنی؟؟؟
گفتم: 1) از قیافش خوشم نمیاد
2) لهجه داره
3) سواد نداره. نمیخوادم بخونه
4) پیش باباش کار کرده، خونه و ماشینم ه مال باباشه! ازش بگیره باید کارتون خواب شه! اصلا نگیره 2سال دیگه بیوفته بمیره، مگه اون داداشش قبول میکنه!؟ این نون بازو خودشو نخورده. از جیب باباش خورده و خوابیده!!!

داییم گفت: هیچ پسری اول زندگی کامل نیست!!! گفتم این خیییلی ناقصه اخه!!
برگشته به بابام میگه: من اگه دختر داشتم و همچین موقعیتی براش پیش میومد، با چک و لگد هم شده مجبورش میکردم!! بابام گفت: الان دیگه اینطوری نیست، خودشون انتخاب میکنن!
داییم گفت: دیگه نشنوم بگی من اون پسرزنجانی رو (منظورش امیر بود) مبخواماااا !
بابام گفت: هرچی قسمت باشه!!

خلاصه کلی بحث کردن! مامانم و داییمم هی مثال میزدن از کسایی که با غریبه وصلت کردن و خوشبخت نشدن! یکی این مثال میزد یکی اون!!!

بعد از اینکه رفتن؛ به بابام گفتم به اینا بگو دخالت نکنن! بابامم برگشته میگه اینا از خودمونن!!!!
اخرشم به این نتیجه رسیدیم که امیر اینا بیان بعد تصمیم بگیریم.

بابام میگه بنویسم که من خودم با مسئولیت خودم هرکس که میادو قبول نمیکنم. هنوز ننوشتم نمیدونم چیکار کنم. بنویسم؟؟؟؟؟؟؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیشب امیر گفت خواهرش میخواد فردا بهم زنگ بزنه!
یه ربع بعدش، امیر زنگ زد گفت: گوشی! بعدشم خواهرش حرف زد!!!!!!!
بعد از سلام علیک گفت:

شنیدم کسی اومد خونتون
اره اومد
خب چی شد؟
خانوادم راضی اما من نه
جدی اومدن؟؟
اره اومدن
یعنی چایی بردی؟
اره چایی بردم
چرا بردی؟؟ اگه تو مخالف بودی، نباید میبردی
خب نمیشد دیگه! حتی به عنوان مهمون هم بودن باید میبردم... حالا چایی بردن به درک
مگه چیز دیگه ای هم شد؟
بدتر از همه این بود که منو فرستان برم باهاش حرف بزنم
رفتی؟؟؟؟؟
اره مجبور شدم
نباید میرفتی فاطمه
منم نمیخواستم....
  حالا چیا گفتین؟؟
اولش که خودشو معرفی کرد بعدشم هر شرطی گذاشتم قبول کرد.
  مختو شستشو داد؟؟
نه اتفاقا
خب خدارو شکر... اینا اومدن محرم نبود؟؟ که مامانت به ما گفت محرمه!
هه نمیدونم والا... البته اینا هم یواشکی اومدن. کسی خبر نداره. برا شماهم دلیل اصلیش غریبه بودنتون بود
فاطمه میام این مامانتو میزنماااا... نمیزاره بیاییم عروسمونو ببریم... خب ماهم میخواییم بیاییم فامیل شیم دیگه!!
خخخخخ
هرچند من بهش حق میدم... چون شناخت کافی نداره ازمون اما نباید اینطوری کنه و نزاره ما حتی بیاییم
نمیدونم...
مامانت هنوز منو ندیده، منو ببینه مطمئن باش راضی میشه
  چطور؟؟
حالا ببین دیگه...

امیر میگه اگه مامانمو ببینه، میتونه راضیش کنه... امیدوارم


دیشب به امیر گفتم بیدار بمون و باهم حرف بزنیم تا من پرژمو درست کنم... گفت چقد طول میکشه؟ گفتم دوساعت شاید بیشتر اونم قبول کرد...
دیروزش ساعت 4 بیدار شده بود رفت سرکار منم بهش گفتم تا 1 بیدار بمون...
اخرای پروژه بود که دیدم فقط صدای نفساش میاد... و خودش خوابیده...

قبلش بهش گفتخ بودم ساعت 5:30 بیدارم کنه، درس بخونم. امیرم طفلک بیدار شد اما من بیدار نشدم! انقد زنگ زد تا باتری گوشیم خالی شد و گوشیم خاموش شد!!!!

[ 18 آبان 94 ] [ 17:09 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
16/آبــان/94
امشب شب اخره که حسینیه هامون بازه و شام میدن میرم حسینیه امیرمو از امام حسین بگیرم بیامممم.
بعدا تعریف میکنم
خدایا لطفــــا....

[ 16 آبان 94 ] [ 18:48 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
16/آبــان/94
امروز مامانم داشت با خالم حرف میزد همش از میلاد تعریف میکرد! تازه میگفت خیلی پسرخوبیه! ایشالا که خوشبخت بشن!! (منظورش من و میلاد بودیم)
منم عین سرخر نشستم پیشش تا حرفش تموم شه!
گفتم چرا همه جا داری پر میکنی مامان؟؟؟
 گفت: چطور؟ مگه اینم میخوای قبول نکنی؟؟؟
+ خوووو اره معلومه قبولش نمیکنم
- برا چی اون وقت؟؟
+ مامان اون دوهزار سواد نداره! من میخوام برم دانشگاه
- تو که اصلا به حرف ما گوش نمیکنی!
+ وااااا مامان من از خوشم نیومد! زوره؟!؟!
- نمیدونم والاع! تو مارو دیووونه کردی!!!!
بعدشم از اتاق رفت بیرون!!! حتی صبر نمیکنه حرفامو گوش کنه!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز دوست مامانم زنگ زد خونمون...
یه خانوم فوق العاده مهربون و دوست داشتنی و کدبانو و هنرمند...
مامانم نبود باهاش حرف بزنه... من جواب دادمممم
این از اون خانوم پرچونه هاست! بچه نداره! چشماشم چپه اما خیلی مهربونــــه! عاشقشم!
ازم پرسید: میری حسینیه؟؟
نه نمیرم!! الان یه ماهه حسینیه ایم! بسه دیگه...
امشب حتما برو
چطور؟؟
امشب شب اخره برو اجرتُ از امام حسین بگیر... امشب هرچی بخوای نه نمیگه!
جدی؟؟؟
اره. شوهرمن یه برادرزاده داره خیلی درسش ضعیف بود... همش تجدید میشد... شب اخر محرم بهش گفتم برو حسینیه دعا کن قبول شی بعدشم پاشنه در حسینیه رو ببوس بیا... اونم رفت این کار کرد! دیگه هیچوقت تجدید نشد!!!!

منم رفتم حسینیه... همین کارارو کردم :|

این پست برا 2 روز پیش یعنی 16 ابان بود! الان تاییدش کردم

[ 16 آبان 94 ] [ 18:05 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
14/آبــان/94
بریم ادامه

الهی بگردم امیرم امروز خیییلی اذیت شد! مخصوصا برا این که من بهش خبر ندادم اینا اومدن تا امیر زنگ بزنه!

خدایا همه چی سپردم به خودت...

ادامه مطلب

[ 15 آبان 94 ] [ 00:03 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
13/آبــان/94
متنفرم از فردا
من نمیخوام میلاد با ننه باباش بیاد خونمون
نمیخوام امیر ناراحت باشه بخاطر این پسره

کلیکـ1ـــ      کلیکـ2ــ       کلیکـ3ــ       کلیکـ4ــــ

خدایا کمکم کن فردا به بدترین صورت ممکن برم پیششون

[ 13 آبان 94 ] [ 21:45 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
مطلب رمز دار : 13/آبــان/94 (رمز ثابت)
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ 13 آبان 94 ] [ 18:00 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
♥ 12/آبــان/94 ♥


به قول زینبِ امیر: سلام سلامم سلاممم
خوبین؟؟
من که عالــــــی. خوووو بایدم عالی باشممم
امروز 3سالمون تموم شد رفتیم تو 4 سال

خدایا شکرت که سه سال عاشقونه باهمیم
خدایا شکرت که بابام همین الان گفت بریم تهران امیرو ببینیم
خدایا شکرت که بابام گفت هرکی که خودت بخوای منم راضیم
خدایا شکرت که به حرفم گوش کردی و نذاشتی امسال محرم با امیر تنها باشم
خدایا شکرت که همیشه پشتمون بودی و هستی و هوامونو داری
خدایا شکرت که امیرو بهم دادی :)

میخوامت خدااااا

+ فردا امیر میاد اینجا یهویی. برام فلش و ویندوز 10 گرفته

الانم دارم میرم حسینیه امیرمو از صاحب عزا بگیرمممم... دلتون اب ما تا اخر محرم حسینیه هامون بازه :)

[ 12 آبان 94 ] [ 20:47 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
9/آبــان/94
امروز خواهرش زنگ زد که جوابشو از مامانم بگیره... خودم گفته بودم صبح زنگ بزنن که من نباشم اونم صبح زنگ زد...
تا از مدرسه اومدم امیر بهم گفت :) مامانم اینارو گفت بهشون! میدونم یا قبول نمیکنه با خیلــــی سخت!

کلیکــــ   کلیکـــ  

مامانم حتی بهم نگفت که زنگ زدن! یعنی اصلا زنگ زدنشون مهم نبود!
امیر گفت بهونه مامانم این بود که چون یدونه دخترِ نمیخوام ازم دور باشه :))


ادامـــــــِ

[ 9 آبان 94 ] [ 18:19 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
8/آبــان/94
چند دقیقه ی پیش داشتم با خواهرامیر حرف میزدم... یعنی داشتم با امیر حرف میزدم خواهرش اومد خونشون خواست باهام حرف بزنه... کلیکــــ

ــ جواب مامانت چیه؟؟
+ نمیدونم... احتمالا میگه نه
ــ اشکال نداره.
+ یعنی چی؟
ــ یعنی تو زن داداش مایی... غمت نباشه
+ ممنونم
ــ انقد زنگ میزنم تا خسته شه، خودش بگه بیایین دخترمو ببرین!!!

ازش پرسیدم چرا اونموقع که مامانش اینا اومدن نیومد؟؟ گفت: امیر منو نیاورد!!

اخه من خیلی دوست داشتم ببینمش... خواهربزرگه ی امیره. خیلی خوبـــه و باهم جوریممم تازه بهم قول داده نی نی بیاره اونم 6قلو!!!

کلی بهم انرژی داد و مطمئنم کرد که من و امیر برا همیم....
خدایــــــا شکرتــــــ
بریم ادامه

ادامه مطلب

[ 8 آبان 94 ] [ 19:31 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
مطلب رمز دار : جواب پست پایینی ↓ (رمز متفاوت)
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ 6 آبان 94 ] [ 19:41 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
6/آبــان/94

[ 6 آبان 94 ] [ 18:03 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
5/آبــان/94
جلو در دستشویی:

مامان: فاطمه؟
من: هوممم؟؟
مامان: خواهر امیر زنگ زد خونه
من: خب؟؟
مامان: برا امیر ازت خواستگاری کرده!
من: خب؟
مامان: هه یکی نیست بهش بگه، خیلی بهتر از اینو رد کردی!
من: کی زنگ زد؟
مامان: بعداز ظهر
من: پس چرا الان میگی؟
مامان: مگه میخواستی چیکار کنی؟
من: میخواستم قبول کنم!
مامان: بیا برو چرت و پرت نگو!!!!!!!!

بعدشم رفت از پیشم!!!!

نمیدونم چی میگه بهشون... امیر گفت خواهرش پس فردا، یعنی همین فردا زنگ میزنه که جوابو بگیره ازش! گفتم نه پس فردا زوده بگو شنبه بزنه... هنوز از مامانم نپرسیدم چی میخواد بگه اما احتمالا ردشون میکنه... هرچند میدونستیم! 4سال خودمون برا همچین روزی اماده میکردیممم...

[ 5 آبان 94 ] [ 15:47 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
4/آبان/94
زنگگگگگ زدن...
7 دیقه پیش! مامانمم بهشون گفت هرچی قسمت باشه!!!

[ 4 آبان 94 ] [ 14:23 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
3/آبــان/94
خداجونمممم از خودت میخوام کمکمون کنـــی

نمیدونم چرا بهمون خوشی نیومده؟
مامانـــم میگفت صبح یکی از فامیلامون زنگ زده خونمــون برا اینکه من و پسرش باهم اشنا شیم... :(
بعد از ظهری هم پسرخالم زنگ زده: فاطمه یکی از رفیقام ازت خوشش اومده. میخواد رسما بیاد!

به امیر گفتم از نگرانی زیاد رفت به مامانش گفت!
میگه مامانش گریه کرد... امیر هم گریه کرد...
مامانش گفته: اگه بابات بود، انقد سختی نمیکشیدین...
امیر شماره بابام و خونمونو داد به مامانش که فردا زنگ بزنن...

خدایـــا دیگه بسه... کم بود این سختایی که کشیدیم و دم نزدیم...؟
هرچی کَرمتــــــه

[ 3 آبان 94 ] [ 21:02 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
مطلب رمز دار : عاشورا94 (رمز ثابت)
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ 3 آبان 94 ] [ 19:00 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
مطلب رمز دار : تاسوعا94 (رمز ثابت)
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ 3 آبان 94 ] [ 17:24 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
2/آبــان/94
خداجونم شکرت
عاشقتم خداااااا
امیر اومد با مامانش و 3تا از خواهراش...
رفتار مامانم باهاشون عااااااااالی بود
مامانش خیلی ماهه.خواهراش خیلی گلن... ؛)
شب میام تعریف میکنم...

یا امام حسین نوکر خودتو و داداشتم

[ 2 آبان 94 ] [ 16:52 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]