تبلیغات
آس ِ دَر مُشت ِ مَنی - مطالب مهر 1394
30/مهر/94
اخ که چقد دوست داشتم امیر بیاد اینجــــا
خدایــــــــــا خودت یه کاری کن بتونم این تاسوعا و عاشورا رو بگدرونممم. خداجونــــم میشه یه کاری کنی که امیر به این یه جملش که گفت "فاطمه من میام حتی برا یه ساعت بعدشم برمیگردم" عمل کنه... خدا جونی میشه؟!
دلیلی نگفتم بهش، فقط گفتم دوست ندارم بیای!!
نمیخواستم بگم بخاطر خالمه (). قبلا با این خالم میرفتم پیش امیر و خالم امیرو میشناسه... بعد یه مدت رفت به مامانم گفت یه پسره داره فاطمه رو گول میزنه!!! درصورتی که ماهمو میدیم همیشه یه جایی میرفتیم که تو دید خالم باشیم تا ببینه ما قصد انجام هیچ کاری نداریم! حتی دست دادن! تازه این خالم یه بار خودش به امیر دست داد! امیر هم ناراحت شد که من محرمیتی باهاش ندارم فقطم برا اینکه ناراحت نشه دست دادم!

این خالم الان اینجاس و مطمئنم اگه امیر بیاد میبینش و همه چیو خراب میکنه!
امیر گفت نمیتونم نیاممم، یجوری میام که خودتم منو نبینی! کلــــی اصرار کرد که فاطمه تورو خدا بزار بیام دلم برا بابا و مامان و محمد(داداشم) تنگ شده!
خداکنه وقتی زنگ میزنه به بابام که معذرت خواهی بخاطر اینکه نمیاد، بابام اصرار نکنه بیاد!! هرچند بهش گفتم اگرم اصرار کنه، فقط تارف!!!!! میدونم نباید میگفتم چون بابام اصلا اینطوری نیست و خیلی مهمون دوست داره...

الهی من بمیرم که باعث شدم امیرم اشک بریزه و باصدای خش دار و گرفته باهام حرف بزنه....   من سنگدل هم حتی یه کلمه بهش نگفتم امیر گریه نکن...
میگه حالا مامانم اینا فکر میکنن ما باهم مشکلی داریم که نیومدم پیشت! طفلی به هر دری زد تا راضیم کنه قبول نکردم! حتی گفت با مامانم میام فقط اجازه بده...
و من همچنان سر حرفم بودم! تازه میگفتم اگه واقعا این اخرین محرمِ که مجردی، برو ازش استفاده کن!!!!!!!!!!!

خداکنه بیاد اما یطوری که فقط خودم بفهمم و خانوادم نفهمن. خواهرش یا مامانشم نیاره چون نمیخوام بیان خونمون و خالم ببینه!

یادش بخیر پارسال! 12ابان تاسوعا بود! منم نمیدونستم 12مه! کاملا یهویی از بابام و امیر پرسیدم امروز چندمه!؟ گفتن 12م!!   گفتم: 12 ابـــــــــــــــــــان؟؟؟؟ بابام گفت اره. چطور؟ امیر هم ریز ریز میخندید! گفتم: هیچی 8 روز دیگه تولدته!!!!!!!!!!!
12 ابان سالگرد عشقمونه و پارسال اولین سالی بود که پیش هم بودیم و من نمیدونستم! http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_redface.gif

خودمم قاطی کردم... خدایا سپردم به خودت همه چیـــ ـــــو.....
فعـــــلـا

[ 30 مهر 94 ] [ 13:55 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
29/مهر/94



سلاممم
از همین الان دارم بهتون میگم تو دعاهاتون مارو یادتون بره کچلتون میکنم :))

بیام پیشت؟

http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_redface.gif کــی؟

تاسوعا و عاشورا

http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_redface.gifبرا چی؟

خب دلم برات تنگ شده. زنگ میزنم به بابا بعد میام

http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_redface.gifباشه

فاطمه خواهرمم میخواد بیاد

http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_redface.gifکی؟

س. بیارمش؟

http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_redface.gifنمیدونم. اگه دوست داره بیاد، بیارش

خجالت میشکی ازش؟

http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_redface.gifاره

پس نمیارمش


طی بحثی که داشتیم نه امیر میاد نه خواهرش! گذاشتیم برا بعد محرم و صفر که با خانوادش میاد.... loveshower.gif
بدجور محتاج دعامممم girl_blush2.gif

[ 29 مهر 94 ] [ 21:56 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
22/مهر/94


سلام
شروع محرم حسینــی رو به همتون تسلیت میگممم

+ بازم برام یاداوری میشه خاطرات 3تا محرم قبل... 91,92,93
تو این سه سال امیر تاسوعا و عاشورا اومده بود شهرمون و خونمون黒豆 のデコメ絵文字 ، بجز 91 که اون موقع خانوادم نمیدونستن... 表情 のデコメ絵文字
احتمالا امسال هم بیاد... من چیزی نپرسیدم اونم چیزی نگفت... کافیه زنگ بزنه به بابام، دعوتش میکنه... اما مامانم.... هــی 

++ تو دعاهاتون مارو یادتون نــره لطفــا :|
+++ قالب چطوره؟؟ خودم که خیلی دوسش دارم

[ 22 مهر 94 ] [ 22:11 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
20/مهر/94
سلاممم
یعنی من عاشق همتونـــم که انقد سرتون تو کار خودتونه و نپرسیدین اون که اون بالا رو هِد قالبمه، چیه؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دُوُمای مدرسمونو دارن میبرن راهیــــان نور
خوووو ماهم دلمون میخواد دیگه!! شنبه راه میوفتن، دوشنبه برمیگردن!!! تازه با اتوبوس میبرنشون! اونم از 100تا دوم فقط 22 تا!!!
مارو که بردن 57نفر بودیم با قطار رفتیم... ما چهارشنبه رفتیم یکشنبه برگشتیم... عــــــــــــالی بود... 星っ☆ のデコメ絵文字
خیلـــی دوست دارم دوباره برم.... هعــی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شنبه:
سحر: گشنمه!
ثنا: چیکار کنیم؟
زینب:بریم ابدارخونه نون بگیریم؟؟
بهمون ندادن
لیلا: کی میتونه زنگ بزنه یکی یه چیِ خوب برامون بیارن؟؟
     همه همو نگاه میکردیم فقـــط!!!
ثنا: من زنگ بزنم م(دوس پسرش) بیاد؟
سحر: ایولا گل گفتی! پاشو
ثنا: حالا از کجا زنگ بزنم؟
     دوباره همه همو نگاه میکردیم که اقامحسنیو (خدمتکارمون) دیدیم!!
لیلا: من با اقامحسنی دوستم. برم گوشیشو بگیرم؟؟ بگیم مامانمونه میخواییم یه چی برامون سفارش بده که بده اژانس بیاره! (یعنی م مثلا اژانسِ!!!)
سحر: ایولا گل گفتی! پاشو
ثنا و لیلا رفتن زنگ بزنن! م گفت سرکاره اما فردا حتما هیولا میاره برامون!! هیولا ساندویچ مخصوص یه کافی شاپه که تازه باز شده!

یکشنبه:
ثنا: وااای فاطــی داره یک میشه. استرس دارم
مائده: ووووی اره من بدتر از توام
مریم: إإإ چرا اینطوری میکنین؟؟
لیلا: من برم دستشویی استرسه دیگه!!
من: وااااا چی شده مگه؟؟؟ نگران نباشین
سحر: بیخیال بابا بعدشو عشقـــــــه!!!!
زینب:اگه نیاد چی؟
لیلا: حالا اقامحسنی هست؟؟
ثنا: نگو گمه که میمیرم!
من: جدی نیستا!! من که ندیدمش. عیب نداره سحر و ثنا میرن.
ثنا: نه تورو خدا من و با این علی بی غم نفرست...
من: ثنا مطمئنی میاد؟؟
ثنا: اره بابا بیخود میکنه نیاد!

زنگ تفریح خورد... رنگ و روی مائده و ثنا شد عین گچ دیوار!!
سحر خیلـــی خوشحال بود!تکنو
تو حیاط در به در دنبال اقامحسنی میگشتیم! نبود که نبود...

من:ثنا صدا بوق میاد. بیا برو. سحر برو باهاش
ثنا: من با سحر؟ نه خودت بیا
من: نه نمیخوام منو ببینه
ثنا: وااای فاطی توروخدا! مریم تو بیا!
اخرش با لیلا رفت!
رفتن دم در مدرسه اونم اومد جلو در، ثنا رفت گرفت!!!
اون مرحله سخته رد شد!! حالا نمیدونستیم کجا بخوریم!!!!!!!!!!
رفتیم پشت مدرسه که خر پر نمیزنه! با یه خفتی خوردیم!! دوتا یکی هیولا، دوغ، نوشابه و سس!!
حالا هی میخوریم تموم نمیشه دلمونم بریزیم دور....
صدا سوت ناظممون اومد! همه رفتن سرکلاس! هیشکی تو حیاط نبود! هیشکی!
دوغو خوردیم، سسارو ریختیم تو جیبامون! نوشابه رو زینب کرد تو مانتوش اخه خیلی گشاده!! خود ساندویچم تو اون یکی جیب!!

تو راه پله ناظممون مارو دید!!!!
3کامپیوتر کجا بودین؟؟
ماهم هی میگفتیم:إإ... إإإ... إ... إإإإإإ
گفت برین بالا ببینم! سال تحصیلی بدی شروع کردینا!!!

تو پوستمون نمیگنجیدم که از دوتا مرحله سختــ رد شدیم!!! اما نمیدونستیم بچه های دیگه رو که عضو اکیپمون نیستنُ چیکار کنیم؟!
بعد از کلی نظر تو همون پله ها نشستیم. اینطوری یکی یه پله از هم بالاتر بودیم و همه اویزون نرده که معلممون نیاد!
بعد 3 دیقه اومد! اما اشتباهی رفت 2نقشه کشی! سرجای کلاس ماء اما یه طبقه پایین تر!!!
دلمون درد گرفته بود از بس خندیدیم!!!!!
بعدشم اومد رفتیم تو کلاس... اما نوشابه و ساندویچ مائده و سحر مونده بود! بقیشو تو سرویس خوردن!!!
خیییییییییلی روز باحالی بود!!

امروز بچه های دیگه ساندویچ گرفتن اومدن عین بچه ادم تو حیاط نشستن با ارامش خوردن!!! ما کلا دیووونه ایم!!!!!
فردا یه سری دیگه از بچه های کلاسمون میخوان هیولا بخورن ماهم باید حسرت بخوریم!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دست درد، مخصوصا بازو، خیلی بده!!!
دیشب 3ساعت گوشیو دستم بود و دستم بالا!! اوردم پایینُ شهید شدم

خوب دیگه برم پروژمو درست کنم. فعلــا

[ 20 مهر 94 ] [ 20:31 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
16/مهر/94
خداجونم شکرت بابت حس خوبی که هرروز بهم منتقل میشه و یه انرژی خییییییلی خوب و زیادی میگیرم و باعث میشه یه روز پرانرژی و عالــــی داشته باشممم

امیر از این به بعد میره پیش داداشش کار میکنه و کلی خسته میشه فقط بخاطر اینکه حقوقش بیشتر از کار قبلیشه... برا همین ساعت 4 میره سرکار و 10,9 برمیگرده خونه.... البته یه روز درمیون با یکی دیگه جا به جا میشن... یعنی بعداز ظهرا یا امیر سرکاره یا یکی دیگه اما صبحا هردوشون
الانم رفته خونه و انقد خسته بود فقط زنگ زد گفت رسید بعدشم رفت خوابید

تو کار قبلیش که بود 7 میرفت سرکار، 11 برمیگشت! تعداد ساعت هایی که کار میکنه تقریبا فرقی نکرده اما خوب خیلی زود میره دیگه!!!
ولی من این کارو بیشتر دوست دارم چون خیلی انرژی میگیرم وقتی صبح بیدار میشم میبینم بهم صبح بخیر گفته کلیکـــ   کیکــــ
اینم برا امروزه که تا 11:40 در لالا به سر میبردم
  کلیکــــ

خدایا عاشقتم 

+ فالبــ چطوره؟!

[ 16 مهر 94 ] [ 14:58 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
مطلب رمز دار : درخواست رمز لطـــفا :)
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ 11 مهر 94 ] [ 21:33 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
8/مهر/94

سلاممم
عید همتون مبارک مخصوصا بچه های سادات! من که نمیدونم کیا ساداتن!!
به عَلی آقــای لِیلـــآ جووون،
عَلی آقــآی اِلهام جووون، آقــآ عَلیرِضآی فَهیمه جووون هم تبریک میگم わーい+ハート のデコメ絵文字

+ مامانم اینا میخوان به خانواده سهیل اینا بگن که من تا بعد از کنکورم من جوابی نمیدم. همه چی باشه برا اون موقع... تا اون موقع تکلیفم با امیرهم معلوم میشه... راضیـــم

+ اهنگــُ دوس دارم. پلــی پلیــز :)

[ 8 مهر 94 ] [ 21:58 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
7/مهر/94
سلاممم
یعنی دلم میخواد پاشم برم شمال این زنمو و پسرعمومو بزنم!
シンプル のデコメ絵文字
رفتن زنگ زدن به خالم() که تورو خدا برو فاطمه رو راضی کن سهیلُ قبول کنه
اینارو ول کـــــن!

+ بیایین ادامه...

بقیــش...

[ 7 مهر 94 ] [ 15:58 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
3/مهر/94
بچه ها میگم شماهام میبینید خبرایی که از منـــــا میرسه؟؟☆シンプル★ のデコメ絵文字
چقد دلم براشون میسوزه... بیشتر از خودشون دلم برا خانواده هاشون میسوزه... خودشون که خیلی سعادت داشتن رفتن خونه خدا بعدشم پیش خود خـــدا...ふんわり のデコメ絵文字
طفلی خانواده ها... فکرکن همه چیزایی که برا مهمونی اومدنشون گرفته بودنو باید بزارن برا عزای حاجــی هاشون... خیلی بده که ولیمه حاجی هاشون بشه عزای اونا顔だよ。泣く のデコメ絵文字
امیدوارم کسی از شماها یا بستگانش نبوده باشه...
از خدا میخوام یه صبر خیلی گنده بده به خانواده هاشون顔文字 のデコメ絵文字 بهشون هم تسلیت میگم

فقط نمیفهمم چرا انقد این فیلمی که دارن یکیو ازبین جمعیت میکشن بیرونو نشون میده؟!؟! えんぴつ のデコメ絵文字

+ دیروز یه مقتعه جدید خریدم برا اینکه بلند باشه.
ありすさんリクありがとう 森ガール風? いってみよ~(^O^) のデコメ絵文字
اخه امیر همیشه میگفت موهاتو جمع کنیااا. از پشت مقنعت نزنه بیرونااا. اول مهر توجه نکردم اما گفت حالا که گوش نمیکنی با چادر برو مدرسه. منم چون سختمه با چـــادر برم مدرسه، رفتم مقنعه خریدم و امیر کلـــی خوشحال شد.
うさぎ のデコメ絵文字

[ 3 مهر 94 ] [ 19:23 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
2/مهر/94
سلاممم
اول مهر خوبــ بود! خیلی خوبــــــــ
از Emoji قلب پیشی
دیدن دوستام بعد چندماه خوشحالم کرد اما دیدن مائده خیییلی خوشحالم کـرد
表情 のデコメ絵文字
مائده خیلی دختر خوبیه! یکمم از رو سادگی شیرین میزنه... کلـا کاراش باحاله! از اون دختراس که اعتقاد داره چیزی از پسرا کم نداره... حتی وقتی بچه بوده ته سیگارای باباشو میکشیده! موهاش هیچوقت مرتب نیست! خیلیم زمین میخوره! حتی اول مهرهم تو پله ها خورد زمین... از همه مهمتر اردیبهشتیه! 20 روز از من کوچیکتره! در کـــل دوسش دارم
黒豆 のデコメ絵文字
همون روز برامون سرویس گرفتن! اخه دوما زیادن مجبور شدن وگرنه برا ما نمیگرفتن. پارسالم خودمون گرفتیم...
یه مینی بوس قرمــــــــــز با یه راننده به اسم ممدجوجو !!
پارسالم همینو گرفته بودیم! امسال مدرسه گرفته... اسمش محمد اما "همه" بهش میگن ممدجوجو... میگن بچه بوده از جوجه
ひよこ 黄色 シンプル のデコメ絵文字 میترسید! درکل باحاله! موهاشم عین لوک خوش شانسه! خیییییییلیم تند میرونه! تا حدی که به یه سری از بچه ها گفت 7:15 بیایین به بعضیای دیگه گفت 7:15 تا 7:18 بیایین! یعنی تو سه دیقه میخواد مسافتی رو بره که بقیه تو 20 تا 25 دیقه میرن!! واقعا هم میره!!!!えんぴつ、シンプル のデコメ絵文字
همون روز اول معلم برنامه سازیمون دوزنگــ درس داد!
シンプル のデコメ絵文字 یه زنگـ دیگه هم یه معلم جدید اومد که فقط حرف زد اونم حرفای خیییلی خوب و قشنگ!
میگفت دختر و پسری که فاصلشون کیلومترهاء بیشتر باهم میمونن تا کسایی که یه کوچه فاصله دارن! یه هورمون هست برا عشق اسمش دوپامین (doopamin) که وقتی فاصله بیشتر باشه دیرتر به کار میاد برا همین بیشتر میمونن. خیلی حرف زد که حال ندارم بنویسم!!!
シンプル のデコメ絵文字
برا اولین بارم
数字〓〓〓〓〓〓〓〓〓〓 のデコメ絵文字 تعطیل شدیم! یعنی پارسال اصلا 1 تعطیل نشده بودیم...
یکی از دوستامون ازدواج کرد و دیگه نمیاد مدرسه.
星っ☆ のデコメ絵文字 میترا جات خیلی خالیــــه! 星っ☆ のデコメ絵文字

همیشه ساعت 2:30 تعطیل میشیم برا همین کمتر میام وب...
気持ち のデコメ絵文字

اون روز که من مدرسه بودم پسرعموی سمج زنگ زد به مامانم و خواست دوباره راضیم کنه!
سر ناهار بابام گفت: جواب قطعیت چیه؟
گفتم: جواب اول و اخرم نه.
حس کردم بابام خیلی خوشحال شد... گفت: ایولــا بزن قدش!!!!

به مامانمم گفت بگو دیگه زنگ نزنن!

الهی من قربون مامان امیر برم که انقد مهربونه!

از امیر شماره بابامو گرفته که بده به داداش امیر تا زنگ بزنه...
مامانش گفته بخدا اگه بلد بودم فارسی حرف بزنم یا اونا زبون مارو میفهمیدن حتما خودم حلش میکردم، نمیزاشتم انقد سختی بکشین و ناراحت باشین...
مامانش خیلــــــی گلــــ
ドット のデコメ絵文字ـــــه. دوسش دارممم

دیشب امیر یهویی گفت فاطمه نذر کردم مال خودم شی هرسال تاسوعا و عاشورا بیام شهرتون برا پاعلم یه گوسفند قربونی کنم...
うさぎ のデコメ絵文字
اینجا یه علم داره که خیلیا ازش حاجت گرفتن... اسمشم علم ابوالفضل...
امروز رفتم پاعلم و کلی دعا کردم... نذر امیرم گفتم. اینم عکسی که خودم گرفتم کلیکــــ اینم عکسی که از تو نت پیدا کردم کلیکـــ  کلیکـــ اینم برا روز تاسوعا که علمو میشورن و ابشو به عنوان تبرک و ندری پخش میکنن کلیکـــ
خداجونم تورو بیشتر از همه دوست دارم... یادت نره قرارمون خــــــدا
゜*pink*゜ のデコメ絵文字

[ 2 مهر 94 ] [ 21:51 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
1/مهر/94
چقد زود تموم شد آخَریـــــــــــــن اول مهر مــــــن!

[ 1 مهر 94 ] [ 15:12 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب