تبلیغات
آس ِ دَر مُشت ِ مَنی - 3/ مهر / 97
3/ مهر / 97
تو حسینیه کنار رفیقام نشستم، سه تا خواهرن، دارن با یکی دیگه از دوستاشون و عمشون صحبت میکنن.
یواشکی حرف میزنن من متوجه نشم
ولی من فهمیدم!
دارن هماهنگ میکنن باباشونو ببرن کمپ، ترکش بدن.
اصطلاحات زیادی بلدن از اسم مواد و حالتایی که بیمارا تجربه میکنن،  من معنیشو نمیفهمم
چون نمیخوان من بفهمم، سعی میکنم گوشام‌ ببندم اما از ته ته دلم دعا میکنم به زودی نجات پیدا کنه.
خدایا لطفا! ♡

[ 3 مهر 97 ] [ 21:37 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]