تبلیغات
آس ِ دَر مُشت ِ مَنی - 15 / شهریور / 97
15 / شهریور / 97
رفتم مغازه به اقای پیر ِ فروشنده گفتم قیچی دالبر دارید؟ گفت نه دخترم
الکی یه ذره لفتش دادم و به گلسرا نگاه کردم، فروشنده هم داشت با یه پیرمرد دیگه صحبت میکرد.
یادم نمیاد چجوری با فروشنده هم صحبت شدم، از اوضاع بد اقتصاد و گرونی و اینجور مسائل حرف زدیم و واقعا هیچی یادم نمیاد چرا یهویی گفت دخترم خیلی مواظب خودت باش، دختر من همین خیابون پایین تصادف کرد.
ناراحت شدم و گفتم ای وای حالش چطوره؟
گفت دو سه سال پیش تصادف کرد و فوت شد و نه تا از اعضاشو اهدا کردیم.
براش از خدا صبر خواستم.
گفت خواب دخترمو دیدن که میگه چشمم زدن و این اتفاق افتاد، به خانوادم بگید، همیشه آیه ون یکاد همراهشون باشه و زیاد بخونن.
بعد رو به من گفت شماهم حتما این آیه همراهت باشه.
خودش آیه رو خوند و فوت کرد بهم، بغض کرد گفت نمیدونم چرا اینارو بهت گفتم اما خیلی مواظب خودت باش.
حدود یک سالی میشه که یدونه گردنبد ون یکاد همیشه همراهمه، اما از اون روز خیلی مواظبشم. ♡


دیروز میرفتم کلاس خیاطی، کرایه تاکسی میشد هزار و پونصد، ده تومنی دادم به راننده. گفت خورد ندارم.
منم خورد نداشتم.
رسیدم به مقصد و گفتم پیاده میشم، بحث سر کرایه بود، مغازه ای اطراف نبود پولو خوردش کنم.
یه دختر جوون کنارم بود، به راننده گفت اقا من حساب میکنم، هرچی بهش اصرار کردم شماره تلفن یا ادرسی بده که پولو بهت پس بدم، نداد.
با خنده و مهربون میگفت برو دختررررر

مادربزرگم سه متر پارچه قدیمی بهم هدیه داد، میخواستم خرابش کنم و باهاش لباسای کوچولویی که برا خیاطی میدوزیم، بدوزم. اما مربیم نذاشت و گفت حیفه، گفت کمکت میکنم یه پیراهن بلند بدوز.
جلسه بعدش یه عکس نشونش دادم، یه لباس خیییلی ساده بود، گفتم اینو میخوام بدوزم گفت این که کاری نداره خیلی اسونه، فقط من از صبح کلاس داشتم فشارم افتاده انقد با بچه ها سر و کله زدم، یه آب قند برام بیار بعد بهت میگم چجوری بدوزی.
اب‌قند اوردم، یهو از این رو به اون رو شد، جلو همه سرم داد کشید گفت با چه اعتماد به نفسی اومدی میگی اینو بدوزم؟؟؟ چی بلدی اخه؟؟؟ من کمکت نمیکنم که هیچ، حتی اگه خودت بدوزی هم ایراداش نمیگم.
بهش گفتم من تو یه جمله جوابتونو میدم و بعدشم تموم، دیگه بحث نمیکنم، خانومه عزیز، شما الان این عکسو میبینید، جلسه بعد که میام کلاس، این لباس تو تنمه.
اومدم تو اینترنت یه ذره سرچ کردم، الگو کشیدم و انداختم رو پارچه و بریدم و دوختم، همونی شد که میخواستم. سر کوچمون تولیدی داره، رفتم برام سردوز بزنه، یه کوچولو اشکال داشت برام گرفت و بهم یاد داد چجوری درستش کنم، سردوزشم زد. بعدشم گفت از این به بعد هررررکاری داشتی، میایی پای چرخای اینجا انجام میدی، کمکم خواستی خودم هستم. یه لباس خوشگل دوختم و جلسه بعد با لباسم رفتم کلاس خیاطی، مربیم نگام کرد، اومد نزدیک گفت خیییلی خوبه داشت میگفت سر شونش اشکال داره گفتم شما گفته بودی کمکم نمیکنید و اشکالم نمیگی، بهم میگه تو کینه به دل گرفتی! ولی اگر کمک و انگیزه همسایمون نبود لباسم نصفه ول میکردم. میخوام بگم یکی مثل مربیم عقده ای، یکی هم مثل همسایمون مهربون و دریادل.

بیایین از این حسای خوب بهم بدیم. خودم حسای خوب کوچولو و ریز میدم به اطرافیانم اما خب ریزه دیگه خخخ
چیزی ازش نمی نویسم.
ولی اگر این اتفاقا برام بیوفته، می نویسم. 
اگر برا شماهم از اینجور اتفاقا افتاده، بیایین تعریف کنین.

[ 15 شهریور 97 ] [ 20:42 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]