تبلیغات
[باب میل من است تمام او] - 15/ خرداد / 97

15/ خرداد / 97

نوشته شده توسط:مهندس خنگولو
15 خرداد 97-00:45

یه سری از پستارو که مینویسم چند ساعت یا چند روز بعد که نگاه میکنم با خودم میگم عه چه چیزا نوشتمااااا
دوتا پست قبلمم همین وضعیت ُ دارن! تو لحظه نوشتن نمیفهمیدم :/

اینطوری که امیر تعریف میکنه میگه شنبه که از سرکار برمیگشت ماشینش باتری خالی میکنه رفت شارژش کرد
دوباره میبینه گیربکسش خراب شده :| باز میره مکانیکی با مکانیک ِ قرار میزاره که دوبرابر بهش پول بده در عوض اونم ماشینو تا 9 صبح تحویل بده.
بر میگرده خونه میبینه دارن کباب میزنن میره کمک کنه مثلا :/ می خواسته زانو بزنه نمی دونم چیکار کنه، سیخ میره تو زانوش. :(

حالا من که زیاد نمیفهمم باتری خالی شدن و گیربکس چیه، باتری یه ذره میفهمم ولی گیربکس اصلا خخخ
هی مخ داداشمو خوردم گیربکس چیه؟! کارش چیه؟! اونم هی میگه جعبه دنده  -_- بعد یه سری توضیح میده و میپرسه گیربکس کی مشکل داره؟! منم میگم همبنجوری پرسیدم :| ( آره جون عمم p: ، داداشم مکانیک خونده!)
من از تصور اینکه یهو بخوام بشینم و یه تیزی تو زانوم فرو بره از درد میمیرم '-' حالا این امیر هی میگه کاش تو پیشم بودی
من که طاقت ندارم اینجوری ببینمش :(

خودش که میگه انگار قسمت نبوده، میگه شاید اگه میومدم اتفاق بدتری میوفتاد.

خداروشکر امروز مرخص شده و حالش بهتره، میگه آمپول زدن تو نخاعش اصلا نمیتونه پاشو تکون بده :(
مثل اینکه خیلی خون ازش رفته، میگفت پانسمانشو که باز کردن خون پاشیده تو لباس پرستاره :/

دوست داشتم یکشنبه میرفتم بیمارستان پیشش ولی واقعا تو موقعیتی نبودم که بخوام برم.


امشب داشتم عکسای قدیمی که ازش داشتم ُ نگاه میکردم چقد زشت و بچه بودیم خخخ
بعضی از چتای با خودش و خواهراشم خوندم
اخ که چقد مسخره حرف میزدم باهاشونD:  حالم از خودم بهم خورد خخخخ
حالا خداروشکر ارتباطم باهاشون قطع شد وگرنه اصلا نمیتونستم خودمو تحمل کنم
عین کودنا بودم! هرچی اونا میگفتن من جوابای پرت و پلا میدادم یا اصلا نمیفهمیدم هی میگفتم چی؟ منظورتون نفهمیدم خخخ

وای با امیر ُ بگووووو
حرفامون چقد بچگونه بودددد
مثلا هی از مدرسه حرف میزدیم و برا امتحانای مسخره کلاسی میگفتم دعا کن
دو سه تا شات بود درباره گروه سرود مدرسه میگفتم

بین اسکرینا ادرس دو سه تا وب پیدا کردم سرچ کردم یا حذف کرده بودن یا کات کردن و وبشونم بلاتکلیف بود!


قرار بود امشب مهمونی بدیم، با مامانم نشستیم لیست گرفتیم 34تا اسم نوشتیم
به هرکی زنگ زدیم به هر دلیلی گفت نمیاد :|
فقط دونفر اومدن :||||
_____________________
الهام؟ چرا من نمیتونم تو وبت کامتت بزارم؟ :/



مسافر
1 شهریور 97 17:23
یکم از این قانوناتون ک بینتون هست رو بذار ببینیم ..
زینب امیر
4 مرداد 97 22:47
کامناتو باز کن انقد نگردم
زینب امیر
29 تیر 97 23:38
ب طرز عحیبی منم ب نمره هات مشکوکم
زینب امیر
22 تیر 97 19:20
ادرس جدیدم گوزو
زینب امیر
18 تیر 97 18:54
پسرا اکثرا بدنشون ب کم خوابیدن عادت داره و انرژیشون بالاس
اگ‌اینجوری نبودن ک از کار و زندگی اینا میوفتادن

تا باشه ازین دیدارای عشقولی
مهشید
15 تیر 97 18:35
سلام
خوبی؟ چرااینقد دلت گرفته
هیچوقت ناراحت نشو هیچوقت ناامید نشو اون چیزی ک میخوای با باور قلبی از خدا بخواه شک نکن بهت میده با ناامیدی هیچی درست نمیشه و بدترم میشه
-ᴀ ᴛ ғ ʜ .͜.
8 تیر 97 13:41
صلام کجاعی تو دخدر؟
زینب امیر
5 تیر 97 02:24
اگ بم لگن ی ادم گوزوی چسوی راسو نام ببر میگم فاطمه
پاسخ مهندس خنگولو :
Samaneh
24 خرداد 97 23:02
فاطمه من و تو کی اینقدر از هم‌ دور شدیم ؟؟؟
زینب امیر
24 خرداد 97 16:20
یلحظه گوز شده بودم
دتری
23 خرداد 97 09:05
سلااااااااااااااااااااااااااام عزیزکم
چططططططططططووووووووووووری؟
بیمعرفتم خوبی؟
kosar
21 خرداد 97 20:37
این پستت چقدر باحال بود
ان شاالله ک حالش زودتر خوب بشه
پاسخ مهندس خنگولو : فداتشم
راضیه ی رضا
17 خرداد 97 01:35
ایشاله زودتر خوب شه
به امید وصالتون
زینب
15 خرداد 97 03:00
سیخ تو ما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

:درباره وبلاگ


:آرشیو


:پیوندها


:نویسندگان


:ابر برچسبها






The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox