6 / تـیـــر / 96
ساعت هاست نشستم و دارم ویسی که از روز خواستگاری ضبط کردم ُ گوش میکنم!
چه چیزای عجیبی میشنوم!
خیلیاشو اصلا نمیدونستم


بابام خیلی کم حرف و ساکته!
امیر هم همینطور!
داییم میگه " یه دفعه دیگه بیایید که بزرگترامون همه باشن! "
بعد شوهر ِ خواهر ِ امیر میگه " مهم پدر و مادر عروس خانومن که هستن! "
داییم میگه " نه اخه باباش حرف نمیزنه! دامادشم که مثل خودشه "
یهو جمع میترکه

منم که الان دارم این چیزا میفهمم کلـــی ذوق میکنم کـلـیــک

[ 6 تیر 96 ] [ 18:05 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]