7 / اردی بهشــت / 96
داشتم وبارو میخوندم
چرا کسی وب نمیاد؟!
اکثر پست ها برای پارسال و چند ماه پیش بود!
البته که به من ربطی نداره خخخخ
فقط یه چی گفتم که فضا خیلی خالی نباشه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بی مقدمه بگم که جمعه، 1 اردیبهشت تولدم بود
تمامممم عالم و آدم تبریک گفتن، بجز امیر
خیلی از دوستام شب ِ پنجشنبه یعنی دیقه نود ِ سی و یک فروردین گفتن، خیلیا هم جمعه!
شب ِ پنجشنبه که حضرت ِ یار خسته بود و خوابید!
جمعه که خونه بود و صبح بخیر گفت و بعداز ظهر یکم حرف زدیم! و باززز هم تولدم یادش نیومد خنگولمممم
زوری خانوادم ُ فرستادم که برید کیک بگیرید، که از شانس من گفتن همه سفارشی ِ و کیک پیدا نکردن
اینجا هم شهر که نیست! از صدتا داهات بدتره! دو سه تا قنادی بیشتر نداره!
خلاصه رفتن میوه و سبزیجات و لبنیات و بستی و این صحبتا گرفتن آوردن

شنبه باید میرفتم دانشگاه
شب به دوستام گفتنم دوربین میارم بریم باغ ِ پایین ِ دانشگاه عکس بگیریم! گفتن باشه!
هیچی عاقا یادم رفت دوربین بزنم به شارژ
خودمم صبح خواب موندم و عین جنگلیا رفتم دانشگاه

فاطمه رو دیدم و باهاش روبوسی کردم و دوباره تبریک گفت
رفتیم سرکلاس
قبل از اینکه استاد بیاد، مائده و سحر هم اومدن
انقد بیحال و اخمو بودن :|
منم که خجستهههههه رفتم بهشون سلام کردم و انقد خنگم خودم مائده رو بوسیدم
خیلی خشک و رسمی سلام کرد و تبریک مجدد هم نگفت! درصورتی که مائده اصلا همچین دختری نیست!!
دیگه بهم برخورد با سحر روبوسی نکردم

آخر ِ کلاس مائده به استاد گفت حالش بده و میخواد بره بیرون که نذاشت

Smile
کلاس تموم شد با فاطمه اومدیم جلوی ِ ساختمون دانشگاه نشستیم! سحر هم اومد
ولی مائده نیومد
پرسیدم مائده چرا نمیاد؟
فاطمه گفت ساختمون اداری کار داره!
منم دیگه پیگیر نشدم

یکم نشستیم، فاطمه گفت بریم یه دور بزنیم! بلند شدیم رفتیم تو آلاچیق نشستیم!
سحر با هیجان گفت بچه هااااا بگید چی شدهههه؟
گفتیم چی شدهههه؟
گفت مچ مائده رو گرفتمممم، اگه بدونین با کی دوست شدههه پسره تو دانشگاس!
منم اومدم یه دستی بزنم گفتم سحر تازه فهمیدی؟! من خیلی وقته میدونم خخخخ
حالا الکی مائده اصلاااااااا اهل این چیز نیستتتتت اصــــلا
سحر گیر داد بگو کیه!؟ گفتم تو با مائده فامیلی برا اینکه براش بد نشه من هرکسی هم بگم تو میگی با این دوست نیست
فاطمه گفت بریم دستشویی!
من یه نیمکت پیدا کردم تو راه دانشگاه خیلی جای دنج و آرامش بخشی ِ ، گیررر دادم بریم اونجارو بهتون نشون بدم!
دانشگاه که نیست، دریاعه 7 ماهه میریم هنوز جاهای کشف نشده زیادی داره و هنوز گم میشیم
رفتیم یکم نشستیم فاطمه گفت بریم دسشویییییییی یکمم آرایش کنیم بریم عکس بگیریم
گفتم من که دوربین نیاوردم! گفت عیبی نداره خوجل کنیم با گوشی میگیریم!
رفتیمی دسشویی سحر و فاطمه خوجل کردن من فقط نگاشون کردم
الان فهمیدین من کلا خوجلم یا علنأ بگم؟! خخخخ
مقنعم مرتب کردم اومدیم بیرون!
گفتم بریم آب بخوریم! هی گفتن نه، قبول نکردم! رفتم یه ساختمون دیگهههه که آب سردکن داره آب خوردم
فاطمه گفت بریم بیرون دانشگاه شارژ بخرم! گفتم باشه بریم
سحر کلا ساز مخالف میزنهههه گفت نه نریم :/
زوری کشوندیم بردیمش!
فاطمه جلو جلو میرفت سمت کافی شاپای جلوی دانشگاه! اونجا مغازه ای بشه ازش شارژ گرفت نداره
حالا من هی بال بال میزنم چرا اونوری میری؟؟؟؟ بیا اینطرففففف
دیگه عصبانی شد بهم گفت اه تو دهن مارو سرویس کردی! پشتم بیا حرفم نباشه
من و سحر هم عین این منگلا پشت فاطمه میرفتیم
حالا هی به سحر میگم کلاست شروع شد بروووو میگه اخ اخ اره! امتحان هم دارم! بزار با فاطمه خدافظی کنم میرم!
فاطمه رفت تو کافی شاپ!!! من و سحر دم در وایسادیم بیاد!
سحر گفت بریم ببینیم کجا رفت! دیرمون شد! گفتم نه بابا از جلو در بیا کنار گممون کنه خودش میاد!
دیگه انقد نه آوردم، سحر اومد دستمو گرفت برد تو کافی شاپ
از پله ها رفتم پایین دیدم وااااای همه جا بادکنکککک و تزئین
همه وایسادن دست میزنن تولد مبارک میخونن
آهنگ تولدت مبارک هم گذاشته بودن! مائده هم که گفتن رفته ساختون اداری با کیک وایساده بود
انقد خوووووب بووووووود
عاااااااالی
بعد چندتا عکس گرفتیم و کیک و باچایی خوردیم!
حالا فاطمه هی حسرت میخوره که کاش به امیر هم میگفتیم بیاد، بیشتر سوپرایز میشدی
فکرمیکردن من فهمیدم که هی گفتم بریم رو نیمکت! بریم آب بخوریم! نریم تو کافه!
نمیدونن من خیلی گیج تر از این حرفام خخخخ
سحر هم الکی گفت مچ مائده رو گرفته که مثلا بگه مائده با دوس پسرش تو کافه قرار داره بریم ببینیمش که من با یه دستیم گند زدم تو نقشه هاش خخخخ
سحر مائده هم سر صبحی برا اینکه من بیشتر سوپرایز شم باهام سرد برخورد کردن
چند روزی بود میخواستم هندزفری بخرم و نمیشد
دیگه بچه ها لطف کردن و برام خریدن! لامصب انقد باکلاس و لاکچری ِ که حد نداره
کلاسمونم نرفتیم! و کلاس بعدی هم کنسل شد! میخواستم بهشون ناهار بدم که کلاس بعداز ظهر کنسل شد و نشد ناهار بخوریم خخخ
حالا از اونور امیر هنوزززز تبریک نگفته بود
بعداز ظهر داشتم باهاش حرف میزدم گفت چرت خسته ای؟! گفتم تولد بودم
گفت تولد کی؟!

گفتم تولد خودم
گفت تولدته مگهههه؟؟؟
گفتم اره!
گفت نههههه تولد تو فرداعه

گفتم نه دیروز بود!
گفت نه ببین! امروز یکمه! فردا میشه دوم ِ اردیبهشت که تولدته!!
گفتم چقد خنگی اخهههه! امروز دومه! تولدمم یکمه اردیبهشته نه دومممم

هرسال همین بساط ُ داریم
همیشه فکر میکنه دوم ِ اردیبهشتممم

هرسال میگم من یکمممممم اردیبهشتم، باز قاطی میکنه خخخخ
امسال که دیگه تاریخشم یه روز عقب بود
با اینکه پروفایلمم عکسم با کیک بودآآآ
دید عکس ُ گفت بردار عکستو باز کیک ُ ندید
الهی بمیرم هی حرص میخورد که چرا یادش رفت
میگم عیبی نداره، فدای سرت
باز خودخوری میکنه دیوونه
تازههههه خواهرشم تبریک گفت
حتی زودتر از خود ِ امیر خخخخ


و به این ترتیب 18 سالم شد

+ تو اولین پست 18 سالگیم چقد نوشتما

[ 6 اردیبهشت 96 ] [ 23:04 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]