21 / فروردیـــن / 96


سلام


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خب 16 فروردین ساعت 12 اینطورا خواهرش زنگ زد و پنج دیقه ای درباره بچه های  خواهرش  که زردی دارن صحبت کردن
خواهرش پرسید فاطمه کجاست؟ خوبه؟ مامانمم نه گذاشت نه برداشت گفت تازه بیدار شده داره دست و صورت میشوره!
رسما آبرومو بردددد
هی حرف زدن تا خواهرش گفت خب اخرش نگفتید به ما دختر میدین؟
مامانم گفت والا چی بگم؟!
یکم اینطوری وقت گذروندن تا مامانم گفت الان باباش خونه نیست، بعداز ظهر زنگ بزنید بهتون جواب بدیم!
حالا از این ور من هی بال بال میزنم که بگو آره دختر میدیم
اصلا گوش نمیکرد کههههه
نیم ساعت بعدش خالم اومد خونمون :/
مامانم بهش گفت محمد اینا زنگ زدن و میخواییم فاطمه رو رد کنیم
حالا مامان و خالم نشستن زار زار گریه میکنن خخخخ
بعد یهو پاشدن آهنگ شمالی گذاشتن با چه جدیتی میرقصیدن و مامانم همچنان گریه میکرد!
یه ساعت بعد بابامم اومد و مامانم بهش گفت زنگ زدن و جواب میخوان
یهو این وسط خالم گیر داده بریم خونه مادربزرگ یه سر بزنیم
مامان و بابامم گفتن باشه بریم!
هممون ُ زوری برداشتن بردن :|
اومدیم و رسیدیم دم در صدای تلفن اومد!
ولی دیگه برنگشتن!
مامانم شمارشو بدم زنگ بزنن به گوشیش!
شماره مامانمو دادم به امیر و گفتم بده به خواهرت
ولی زنگ نزدن!
فرداش دوباره زنگ زدن که من خونه نبودم اما بابام گفته باید بریم تحقیق!

دیروز نی نی داییم رو ختنه کردن و خونشون بودیم!
مامانم میخواست زنگ بزنه به دوستش اشتباهی زنگ زد به خواهر دومی ِ امیر خخخخ
بعد تقریبا یه ساعت زنگ که کاری داشتین!؟
منم شماره رو نشناختم و جواب دادم خخخخ
خواهرش کلی حرف زد!
کلا خونگرم و حرف پیش میاره!
پرسید بابات اینا کی میخوان بیان تحقیق؟ گفتم نمیدونم، خبر ندارم
خندید گفت بگو کی میان هرجا رفتن تحقیق خودم برم بهشون جواب بدم
غش غش میخندید میگفت تازه بعد 6 سال میخوایین تحقیق کنین!
گفتم مگه عیبی داره؟!
گفت نه ما که به محمد شک نداریم!
گفتم خب پس چیزی نیست
پرسید تنهایی؟
گفتم نه خونه داییمم و بچش ُ ختنه کردن
گفت به سلامتی

مامانمم پیشم نشسته بود و گوش میداد
اولین بار بود جلوی مامانم با خانوادش حرف میزدم
با خودش هنوز جلو بقیه حرف نزدم خخخخ

غروبی مامانم و زنداییم و داشتن درباره جهیزیه و نامزدی اینا حرف میزدن
گفتم زیاد جهیزیه نمیخوام، خونم شلوغ میشه
از خونه شلوغ و در هم برهم بیزارممممم

خواب چند شب پیشم ُ براشون تعریف کردم
خواب دیدم امیر اینا اومدن خونمون (خواستگاری :/)
بعد یه کسی فکرکنم داییش بود گفت ما برا جهیزیه پسر فقط چاقو ومنقل میدیم
بعد من یهو پریدم وسط حرفش گفتم نه ما رسم داریم 5 تا وسیله بزرگ رو داماد میگیره
بعد یه خواهرش پرسید چیا؟
گفتم گاز و یخچال و لباسشویی و تلویزیون و یه تخته فرش
بعد یه خواهر دیگش گفت واه واه چه پررویی! عروس که نباید حرف بزنه
بهش گفته بودم نه نمیزارم از الان تو سری خور شم

بقیش یادم نمیاد که من خواهرشو زدم یا اون منو زد
وقتی خوابم گفتم، زنداییم گفت نه لباسشویی و گاز خودتون بگیرید، سرویس چوب بزار داماد بگیره!

یه آهنگ برا رقص دونفره و یه اهنگ به اسم مادر هم پیدا کردم با مامانم برقصم، پلی کردم و گوش دادن
زنداییم میگفت واسه رقص با مامانت باید اول خودت یکم برقصی بعد بیایی مامانتو بلد کنی باهات برقصه
آهنگ های {مثل تو ندیدم از محسن صفری} و {مادر از علی آقادادی}
دان کنید، قشنگن
از این حرفا زدن و مامانم دلش گرفت و مریض شد :(
دیشب رفتیم دکتر و دوتا آمپول هم زدنش

فعلا تا همین جا!
اتفاق جدید دیگه نیوفتاد!

[ 21 فروردین 96 ] [ 13:01 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]