15 / فروردیـــن / 96
سلام
سال نو مبارک


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خب ما که قرار بود تو عید وصال برسیم، نرسیدیم :|
نیمه اول که عین روزای عادی گذشت و مهمون و عید دیدنی بود
روز دوم عید زنگ زدم به سمیه (خواهر بزرگش) و تولد دوقولوهاش و سال نو رو تبریک گفتم
گفت میخواستن این چند روز بیان خونمون که بچه هاش زردی دارن و بهتر شن میان
غروبش مامانم رفت خونه خالم و بعد یه ساعت زنگ زد من دارم با خاله میرم تهران :|
رفت تهران و دو روز بعدش زنگ زد گفت برادرزادم داره عروس میشه

چند روز بعدش زنگ زدن بیایین نامزدی! یعنی انقدررررر سریع!
9 فروردین ناهار و شام خونه داییم بودیم،بعد از شام با آقایون مجلس دورهم جمع شدیم و اونا خوندن و کلی دست و جیغ جیغ کردیم خخخخخ
اون شب هیشکییییی خوابش نمیبردددد
کلللللی بچه تو خونه بود خخخخ
هی همه ساکت میشدن، یکی بلند میشد یه حرف میزد پشتش یکی یکی همه بلند میشدن!
دقیقا عین برنامه کلاه قرمزی، موقع قصه گفتن همه بلند میشن    اصلا یه وضعی خخخخخ
صبح هممون از استرس کله سحر بیدار شدیم خخخ
ساعت 9 با دخترخالم و یه دختردایی ِ دیگم رفتیم خونه اون یکی داییم یه دوش گرفتیم و عروس هم ساعت 11 رفت محضر و عقد کردن
ماهم 12 اینطورا بود رفتیم خونه عروس اینا! دیگه عروس و داماد اومدن و بساط اهنگ و سوت و دست این چیزااااا
حالا اومدن سلام و روبوسی میکردن ماها همه زار زار گریع میکردیم
ناهار ُ طایفه داماد موندن خونه داییم و خواهرشوهراش دوتا بچه داشتن که تا این بچه ها اومدن تو اتاق پیش بچه های فامیل ما، فامیلای ما عین وحشیا پریدن بهشون و همچین ترسوندنشون که طفلکیا بدو بدو با گریه فرار کردن خخخخخ
بعد از ناهار داماد، عروس ُ برد ارایشگاه و ماهم یکم جمع و جور کردیم و منم با پسر داییم رفتم دنبال دوربینم!
اخه چند روز پیش دخترخالم دوربینمو انداخت و پلکش شکست و بردم نمایندگی کنون و گفت کلی خرجش میشه و لنزشم شکست! خلاصه بردم تعمیرگاه و همونو تعمیر کرد برام!
بعدش حاضر شدیم و با دخترداییم دیگم رفتیم ارایشگاه پیش عروس و دیدیمش و اصلا هم قشنگ نشد
ماهم همون جا حاضر شدیم و زودتر از عروس رفتیم خونه
هیچی دیگه اخرشم عروس و داماد اومدن و رقصیدن و شاباش دادنا و عکس گرفتن و مهمونا شام و شیرینی و میوه خوردن و رفتن! مختصر و مفید
10 فروردین جشنش بود! 10 فروردین 95 خونه ی امیر اینا بودیم
شبش رفتیم خونه اون یکی داییم خوابیدیم و یک عدد خاله ی عوضیــم گند زد به حال من و مامانم و با اخم و قهر خوابیدیم! :/
فردا 1 بیدار شدیم و دیدیم کسی خونه نیست و دوباره رفتن ی عروس! ناهار اونجا بودیم! زنداییم ازم درباره امیر پرسید و یهو گفت عکسش ُ ببینم :||||
ماهم رفتیم و مامان و بابام و داداشم که از 28اسفند تهران بود، رفتن خونه!
من تهران موندم و رفتم خونه همین زنداییم که میخواست عکس ببینه و بهش نشون دادم خخخخ
یکم نگاه کرد و رو به دخترداییم گفت ولی پسر خوبیه هاااا، مامانت اشتباه میکنه
فرداش با ماشین ِ پسرداییم اومدیم شهرمون!
اون خاله ی مزخزفمم میخواست بیاد، از پسرداییم پرسید کیا تو ماشین توان؟ پسرداییم گفت: خواهرم (عروس) ، فاطمه (اون یکی دخترداییم) و حنانه (یه دختردایی دیگم) و فاطمه که من باشم خخخخ
وقتی بهش گفت منم هستم گفت پس ولش کن نمیام 
خلاصه ما با ماشین پسرداییم رفتیم و بزرگا هم با ماشین داییم!

سیزه بدر هم همه دور هم بودیم!
از سرمااااا مردیممممممم
اون یکی دخترداییم (عروس) هم گفت عکسش ُ ببینم و دید و گفت ازت سرتره :||| و دخترداییم دیگمم تایید کرد :|||||||
نامردااااا خخخخخ
زندایی کوچیکمم دید و گفت تو سرتری
خلاصه زنداییام به مامانم گیر داده بودن قبول کن خخخ
دیگه انقدررر ضایع بودن که همه فهمیدن
طوری که غروب داشتن برمیگشتن تهران، پسرداییم میگفت به امیر سلام برسون
تو نامزدی دخترداییمم کسایی که حتی سالی یه بارررر هم نمی بینمشون میگفتن شنیدیم توهم داری نامزد میکنی، مبارکه!

گذشت و گذشت تااااااا امشب که امیر گفت خانوادش فردا زنگ میزنن و قرار نامزدی میذارن!
و اگر خانوادم قبول نکنن دیگه نمیان :/
نمیدونم چی میشهههههههه
منم فردا دانشگاه نمیرم ببینم چی میگن


+ این بود انشای عید خود را چگونه گذرانده اید؟! خخخخ

[ 15 فروردین 96 ] [ 22:20 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]