5 / آذر / 95
سلام این اولین پست ِ آذر ماه ِ 95 است!
تو ماه قبل و قبلیش فقط 7 تا پست گذاشتم! فکرکن! یه ماه هایی 39 تا پست میذاشتم!!! اما حالا حتی دل و دماغ وب هم ندارم و همچنین وقت هم ندارم...
آذر خوب شروع نشد! اصلا!
تو تابستون، امیر بود که خانوادش ُ تحت فشار میذاشت که برا امر خیر بریم، حالا خانوادش امیر ُ تحت فشار میذارن که چرا جواب نمیدن؟!
حق دارن!
خانواده من بهشون قول دادن که دو روز دیگه زنگ بزنن و جواب نهایی رو بدن اما الان بیشتر از سه ماه از اون دو روز گذشته...
به مامانم گفتم " امیر تحت فشار ِ! زنگ بزن جواب ُ بده دیگه! دوتا گزینه بیشتر نداره! یا اره یا نه... اونا معطل ما نیستن که هی بپیچونیم! "
مامانمم بعد از کلی اصرار ِ من گفت " اولا من اصلا شماره ندارم بعدشم اونا میدونن جواب ما منفی ِ! "
گفتم " من بهت شماره میدم! حتی اگه منفی ِ هم زنگ بزن، بزار تکلیفش ُ بدونه. "
گفت " زنگ میزنم میگم تا با پایان خدمت نیومد، حق نداره، حتی بهت فکر کنه... "

فکرنکنم زنگ بزنه! چون باید با بابام هماهنگ کنه و احتمالا بابام نمیزاره زنگ بزنه...
ولی طفلی امیر، خیلی اذیت میشه
میگه هر روز داداشش ازش میپرسه چی شد؟ جواب دادن؟
مامانشم که کافیه بیاد خونه تا بپرسه!
خواهراشم همین که ببیننش میپرسن...
پیششون هم بد قول شدیم. هعـــی...
میشه دعا کنید؟

[ 5 آذر 95 ] [ 21:15 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]