تبلیغات
[باب میل من است تمام او]
پست تنبل :)

[ 9 اسفند 94 ] [ 02:32 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
19 / شـهــریـور / 98
اگه بگم دیشب بهترین شب عمرم بود بیراه نگفتم!
# شب تاسوعا 98


+ سه چارتا پست رمزی دارم که نوشتم تموم شده و به زودی پست میکنم
التماس دعا

[ 19 شهریور 98 ] [ 12:43 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
19 / شهریور/ 98
آزمون کاردانی به کارشناسی دانشگاه روزانه ساری قبول شدم.
نمیدونم چیکار کنم.
همینجوری به سرکار رفتنم ادامه بدم یا ول کنم برم دانشگاه
شما بودین چیکار میکردین؟

[ 19 شهریور 98 ] [ 02:02 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
17 / مرداد / 98
بعدها خواهم گفت ۲۰ سالم بود که اولین تار موی سفید تو موهام دیدم‌.
زود بود...

[ 17 مرداد 98 ] [ 12:36 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
25 / تیر / 98
خداروشکر اتفاقای خوبی افتاد
 ولی بعدا میام و تعریف میکننم
خیلی خستم

[ 25 تیر 98 ] [ 23:12 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
25 / تیر / 98
فردا بعد از ظهر جلسه اول کلاس گلدوزیه
خوشحالم
ولی صبح باید برم تهران پیگیر یه کاری بشم
خدا کنه کارم زود تموم شه و برگردم و برسم به کلاسم
هنوز پارچه شماره دوزیم نگرفتم اگه فردا به موقع برگشتم میرم پارچم میگیرم.


# ان شاءالله فردا خوش خبر بیام و بعدها از تصمیمم راضی باشم
____________________
لپ تاپو زدم ترکوندم!!
درایو سی دی بالا نمیومد منم نیاز ضروری داشتم که یه سی دیو بزارم.
خودم هرچقدر کل کل کردم نشد.
زنگ زدم کمک رایانه اونام هرچقد راهنمایی کردن نشد. گفت شاید مشکل سخت افزاری داره. ولی قبلش یه بار ویندوز عوض کن شاید درست شد
گفتم اوکی میخوام ویندوز عوض کنم حالا سی دیه ویندوزو میزارم تو لپ تاپ بالا نمیاد چیکار کنم؟ آنلاین شدم و کارشناس به سیستمم وصل شد. دیگه از همون جا سیستممو کنترل میکرد. خیلی باحال بود من کاری نداشتم موس خودش تکون میخورد پنجره باز میشد خخخخخ .
دیدم این تماس فایده نداره و فقط پول تلفن میاد قطع کردم
خودم چند بارررررر امتحان کردم تا سی دیه ویندوز اومد بالا و نصب کردم.
رسیدم به مرحله ای که باید ویندوز قبلی رو حذف میکردم و درایو ویندوز ُ فرمت میکردم.
این کارا رو کردم
داشت ویندوز جدید روش نصب میشد که یهو ارور داد سی دیه ویندوز شناسایی نمیشه!!!!!
حالا نه سی دی بالا میاد که نصب کنم نه سیستم دم دستمه که ویندوز بریزم رو فلش و نصب کنم.

[ 25 تیر 98 ] [ 00:47 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
مطلب رمز دار : 17 / تـیـــر / 98
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ 17 تیر 98 ] [ 19:11 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
16 / تـیـــر / 98
ساعت 9 بیدار شدم به محض اینکه چشم باز کردم دیدم گوشیم داره زنگ میخوره
امیر بود
جواب دادم خوابه خواب بودم اصلا صدام در نمیومد. 
گفت " فاطمه بسه دیگه چقد میخوابی! پاشدم برم سرکار اما دلم برا تو تنگ شد میخوام بیام اونجا !!!"

ولی من موقعیتشو نداشتم ببینمش! رفت سرکار 

[ 16 تیر 98 ] [ 19:23 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
15 / تـیـــر / 98
امتحان خیاطیم دادم، خیلی خوب بود.
تو خونه که خیاطی میکنم مامانم همیشه اعتراض داره که چقددد کند میدوزی!
خب تو خونه مشکل اینجاست که یه ذره میدوزم یه عالمه با گوشی ور میرم تا یه آهنگ خوشم بیاد و بزارم پلی شه بعد کار کنم.
اما سر امتحان چون تمام تمرکزم روی اماده کردن لباس بود، اولین نفر الگو رو کامل کردم و انداختم رو پارچه بریدم و دوختم و اتو شده تحویل دادم.
بی نقص 
بعد امتحان رفتم کمک دوستام کمک کردم اونام لباسشون زودتر تکمیل شه
از 8 صبح تا 2 وقت داشتیم که تمومش کنیم، من 11ونیم تحویل دادم
و بالاترین نمره رو گرفتم!
از 100 ،  90 شدم اونم بخاطر اینکه دفترالگوهام کامل نبود.
باز هم کسی به نمرم نرسید و بالاترینشون 88 بود! 
خب اینم تموم شد. خدارو شکر

[ 15 تیر 98 ] [ 19:13 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
مطلب رمز دار : 31 / خــرداد / 98 ( رمز ثابت)
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ 31 خرداد 98 ] [ 16:37 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
30 / خــرداد / 98
امروز تولد خالمه
همراه اول بهش 24 ساعت مکالمه هدیه داده
زنگ زدم به امیر باهاش حرف بزنم
قصد اذیت کردن نداشتم اما اون خودش صدامو نشناخت
یکم بیشتر حرف میزدم میفهمید 15 ثانیه نشد قطع کردم
دوباره زنگ زدم 
گفت شما؟
هی گفتم الو الو
فکرکرد صداش نمیاد
دو بار دیگم زنگ زدم 
اخرش گوشیشو از دسترس خارج کرد 

شب بهش گفتم چرا باشماره خالم زنگ زدم صدات نمیومد؟ (حالا الکیا)  بعدشم که دیگه دردسترس نبودی 
گفت عه مگه تو بودی؟؟ نشناختم که. گوشیو خاموش کردم

[ 30 خرداد 98 ] [ 16:29 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
29 / خــرداد / 98
با خالم و بچش اومدم تهران. 
خالم یکم خرید داشت منم امتحان خیاطی دارم، دیگه فرصت پیش اومد و رفتم بازار بزرگ وسیله های خیاطی رو به قیمت عمده خریدم.
شب برگشتیم خونه یه خاله دیگم، دوستشم بود. من شام درست کردم، همه میگفتن چه بوی خوبی داره. پسر خالم اومد رفتم مانتومو پوشیدم خالم به دوستش گفت مانتورو خودم دوختم گفت وااااای خیلی قشنگه خیلیم بهت میاد
سر شام همه تعریف میکردن چقد خوشمزه شده. یهو وسط شام انگار یه سنگ گنده گاز زدم دندونم تا مغز سرم تیر کشید دیگم دردش خوب نشد.
تا اخر شب خاله هام هی میگفتن که دوستش چشمم زده، برام تخم مرغ شکوندن و قرص خوردم خوابیدم.
هیچچچچ وقت همچین دندون دردی تجربه نکرده بودم

[ 29 خرداد 98 ] [ 16:15 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
11 / اردیــبهـــشت / 98
دو روز قبل از تولد من، تولد زنداداش ِ امیر بود
با یه اکانت فیک فالو کردم کار بدیه شما نکنین
خواهرا امیر حسابی ترکوندن و تبریک بارون کردن
خودم معمولا تو پیجم پست نمیزارم
ولی کِرمم گرفت برا تولدم پست گذاشتم
فقط یکی از خواهراش پیج منو داره
و فقط اومد لایک کرد و رفت!
دلمو صابون زدم که شاید منو نمیشناسه(با اینکه مطمئن بودم میدونه کیو فالو کرده) با خودم گفتم الان که امیر بیاد و کلی تبریک بگه میفهمه و میاد یه چی میگه

حالا بعد 10  11 روز هنوز منتظرم امیر بیاد حداقل لایک کنه
کامنت فراوون و تبریک نخواستم

[ 11 اردیبهشت 98 ] [ 00:04 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
10 / اردیــبهـــشت / 98
دیروز رفتیم آبگرم، لاهیجان
خیییلی خوب بود
با فامیلامون رفتیم
اولش با خیلیا قرار بود بریم اما دم رفتن بهونه اوردن نیومدن
فقط ما موندیم و یه خانواده دیگه!
ولی خوش گذشت
وای آب استخر انقد دااااغ بوددددد
5 ثانیه میرفتم تو اب بعد میسوختم عین مرغ پر کنده بال بال میزدم بیام بیرون
چون اولش به گرما عادت نداشتیم خیلی سوختیم خخخخ 
یه ذره یه ذره بدنمونو به آب زدیم که نسوزیم
اما اخرش که عادت کردیم پریدم تو اب داشتم تمرین میزدم
تو آب تمرین زدن چقد خوبههههه
تمرین شکم میزدم قشنگ احساس میکردم که به ماهیچه ها شکمم فشار میاد و تکون میخورن!
فشار که همیشه هستتت اما تو آب فرق داشت نمیتونم توصیف کنم
اما چشمتون روز بد نبینه همین که از اب اومدم بیرون گوگرد منو گرفت و فشارم افتاد و سرگیجه و حالت تهوع بهم دست داد، دستام قفل شده بود.
دختر فامیلمون بدو بدو رفت برام اب قند درست کرد خوردم یکم بهتر شدمممم

دیگه حالم بد بود و اومدم بیرون و بعد شام برگشتیم.
مامانم مشکل قلبی داره و نباید زیاد تو اب میموند اما توجه نکرد بعدشم به محض اینکه اومد بیرون لواشک خورد :/
اونم فشارش افتاد 
لامصب بوی این گوگرد بدتر از همه چی بود

[ 10 اردیبهشت 98 ] [ 21:37 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
مطلب رمز دار : 10 / اردیــبهـــشت / 98 (رمز ثابت)
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ 10 اردیبهشت 98 ] [ 21:09 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
10 / اردیــبهـــشت / 98
10 روز پیش، یکم، یعنی دقیقا روز نیمه شعبان تولدم بود. 
یه کیک کوچولو به اندازه 4 نفر گرفتیم.
بعد از ظهر همینجوری اهنگ گذاشته بودیم.
همسایه طبقه پایین شنید با دخترش اومدن بالا
همسایه طبقه زیرتر هم شنید اونم با دخترش و پسرش اومدن بالا
چند دیقه بعد زنگ خونه رو زدن و دیدیم خالم و دوتا دخترش اومدن
حدود 20 دقیقه بعد مادربزرگم و دوتا عمم اومدن

یه جشن کوچولو و یهویی گرفتیم.
کیکم کوچولو بود اما نفری یه ذره به همه رسید 
بعد دیگه بابامم رفت بستنی گرفت و خوش گذشت.
خالم یادش بود تولدمه برام دوتا گلدون بامزه گرفت، شبیه افتابه اس 
همسایه طبقه اول هم از قبل برام پارچه گرفته بود و گذاشت کنار روز تولدم بده اما یادش رفت و چند روز زودتر داد و بازم یادش نبود که پارچه رو داده. هی بچه هاشو میفرستاد پایین میگفت برید قشنگ بگردین پارچه آبی ِ رو بیارین. اونام هی میرفتن میومدن میگفتن نیست 
دیگه ازش پرسیدم بچه هارو کجا میفرستی؟ گفت برات یه پارچه آبی گرفتم پیدا نمیکنن بیارن. گفتم واااا اونو که دادیییی 

مامانم اینا و مادربزرگ و عمه ها و اون یکی همسایمونم نقدی بود هدیشون
تازه هی میگفتن کاش از قبل میدونستیم یه چیز به عنوان یادگاری میگرفتیم 

خلاصه کهههه رفتم تو 20 

[ 10 اردیبهشت 98 ] [ 20:56 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
19 / فروردیــن / 98
حوصله ندارم پست بذارم :/

[ 19 فروردین 98 ] [ 23:24 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
مطلب رمز دار : 13 / اســفند/ 97 (رمز ثابت)
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ 13 اسفند 97 ] [ 23:55 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
10 / اسفند / 98
یعنی ممکنه کسی بتونه به اندازه من به فرار فکر کنه؟؟
یکی از آرزوهام اینه یه روز بی خبر از خونه برم و دیگه برنگردم.
هیچکس از خانوادم و دوستام و حتی امیرهم ازم خبر نداشته باشن.
تا ابد تنها برا خودم زندگی کنم. به هررررر جون کندنی که هستتتتت
وای خدا یعنی میشه؟!
خیلی جدی بهش فکر میکنم.
خیلی وقته دارم سعی میکنم شرایطو جور کنم...

#دونه‌پرتقال

[ 10 اسفند 97 ] [ 01:23 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
مطلب رمز دار : 27 / بـهــمـن / 97(رمز ثابت)
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ 27 بهمن 97 ] [ 21:36 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
24 / بهمن / 97
صبح که بیدار شدم دیدم 15 تماس از امیر دارم!
رفتم باشگاه، توراه بهش زنگ زدم، کار داشت گفت بعد باشگاه بهش زنگ بزنم.
حوصله تمرین نداشتم! کلا نیم ساعتم نموندم! اومدم بیرون بهش زنگ زدم، 42 دیقه حرف زدیم.
کلی معذرت خواست ولی کوتاه نیومدم. گفت الان میام اونجا! باید رو در رو حرف بزنیم. کارت دارم!
با لج گفتم تو ازادی و انقد خودسر هستی که شهرما که خوبه، هرجای دیگه ای میتونی بری! اما من نمیام ببینمت!
بهش گفتم نامرد! گفتم بی معرفت! 
گفتم دلم میخواد به یه جایی ببندمت انقد بزنمتتتت تا دیگه جون نفس کشیدن نداشته باشی، بعدش ولت کنم برم!
گفت هرکار میخوای بکن! بخدا حرفی نمیزنم اما نگو ولت میکنم میرم! گفت امروز که نمیایی ببینمت، فردا هم نیام؟
گفتم مگه فردا چه خبره؟ گفت ولنتاینه ها
گفتم خب باشه! به ما ربطی نداره! این روزا مال عاشقاس!
گفت من که عاشقتمممم اما تورو نمیدونم! 
گفتم عشق قبل از هرچیزی تعهد میخواد! گفتم باید به دلت تعهد بدی! تو حرف همه چی اسونه! 
هییی گفت من کارت دارم و باید ببینمت، باید باهم حرف بزنیم! گفتم من نمیخوام ببینمت! حرفیم ندارم! توهم اگه حرفی داری تلفنی بگو.
گفت فردا میام خونتون برمیدارم میبرمت! گفتم بیا خونه ایم!! اما من با تو هیچ جا نمیاممممم
انقد لج کردم تا گفت فاطمه خیرسرم میخواستم غافلگیرت کنم! میام باهم بریم حلقه بگیریم! 
از حرص خندیدم گفتم حلقه؟؟؟؟؟؟
من اصلا دلم نمیخواد ببینمت، بعد بیام حلقه دستم کنم؟؟؟؟؟؟
گفت فاطمه خواهش میکنم عشقمونو خرابش نکن، من دوست دارم و نمیزارم به همین راحتی ازم سرد شی، بازم دلت ُ بدست میارم!


نمیدونم چیکار کنم...!

[ 24 بهمن 97 ] [ 13:46 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
24 / بهمن / 97
حالا برگشته!
اهنگ تویی انتخابم بهنام بانی رو فرستاد.
اهنگ اسیر لیلا فروهر فرستادم.

بهم زنگ زد هی میگفت خانومم؟! داشت آشتی کنون راه مینداخت! بهش توپیدم گفتم اگه میخوای چرت و پرت بگی قطع کن، کار دارم. ناراحت شد. هیچوقتتتتت اینطوری حرف نزده بودمممم. ساکت شد. زود گفتم خدافظ و قطع کردم.

نیم ساعت بعد پیام داده عین گیجا میپرسه باهام قهری؟؟ چرا؟
گفتم نه تا یه ماه دیگم نمیومدی برام اهمیت نداشت.
اسکرین شات از پیام همراه اول فرستاد که زده بود به علت بدهی خطش تا دو هفته یه طرفس.
باز بهش توپیدم گفتم یعنی اون خراب شده اصلا تلفن نبود؟؟؟ من که زنگ میزدم چرا جواب نمی دادی! چطور نت داشتی لایو بزاری، نمیتونستی به من پیام بدی؟؟؟
هی گفتمممممم
حوصله بحث نداشت گفت فاطمه از سگ کمتر باشم اگه بهت دروغ بگم! گفتم کمتر یا بیشتر از سگ بودنت دردی از من درمون نمیکنه.
گفت داری میزنی زیر حرفت! خودت گفتی نباید ازادی رو از هم بگیریم! من بهت خبر دادم بعد رفتم!
گفتم باشه من دیگه حرفی ندارم اما اگر من یهو دو هفته رفتم و خبری ازم نبود حق نداریییی حرفی بزنی. گفتم دفعه بعدی که خواستی بری همین انقد خبرم نده :/

قبلا یه بار سر لجبازی، گوشیمو گذاشتم خونه و خودم یه هفته رفتم مسافرت بدون اینکه بهش خبر بدم. چشمش ترسیده برا همین این بحثو ادامه نداد.
فقط گفت من دیگه هیچوقت هیچ جا نمیرم.
گفتم رفتن یا نرفتنت برام اهمیت نداره. بهش گفتم خدا میدونه چقددددد دلتنگتم و دلم برات پر میکشه اما همون خدا شاهده که انقدددد ازت سرد شدم اگه پیشم بودی حتی نگاتم نمیکردم.
دیگه جوابشو ندادم.

الان بعد یه ساعت دوباره این پیامو داده

"قلبم خیلی درد میکنه میدونم دیگه برات مهم نیستم اما تو عشق منی ممکنه بمیرم دیگه هیچوقت نتونم ازت حلالیت بگیرم . ببخشید منو اگه اذیتت کردم . خیلی دوست دارم. میدونم الانم میگی باز چرت میگم . "

و من واقعا میخواستم بگم باز چرت نگو.
بهش گفتم دقیقا میخواستم همین حرفو بزنم. با سه تا استیکر خنده
یه عالمه استیکر ناراحت فرستاده :/

اصلا دلم نمیخواد به این زودی و راحت آشتی کنم.

[ 24 بهمن 97 ] [ 00:13 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
22 / بـهــمـن / 97
خوابم نمیبره
دلم شوره چیزیو میزنه که اصلا نمیدونم وجود داره یه نهههه
میشه هرکسی این پستو میبینه یه صلوات برام بفرسته که اون چیزی که نگرانشم وجود نداشته باشه؟
خواهش میکنم برام دعا کنید.

تو این تعطیلات امیر با دوستاش رفته شمال. از 18ام، پنجشنبه ، غروب که رفته نهایتش روزی یه پیام میده. همونم من جواب نمیدم.
فقط روزی یه بار بهش زنگ میزنم که اونم جواب نمیده. فقط به این دلیل زنگ میزنم که بعدا طلبکار نشه چرا یادم نیوفتادی!
از اولشم همینجور بود‌. مسافرت که میره منو یادش میره! بعد که برمیگرده میگه اصلا بهم خوش نگذشت! جای تو خیلی خالی بود :/
نباید برا همچین پسری مُرد؟! :/
حوصلمم سر رفته. دلم برا خودم سوخت وقتی دیدم هیچکسسسسس نیست باهم حرف بزنیم یا بریم بیرون یا به هر طریقی سرگرم شیم.
حتی اگه تنهاترینم بشم، غرورم اجازه نمیده بیشتر از یه بار به امیر زنگ بزنم.
چطور تو ناخوشیاش به یادمه اما الان تو خوشیاش منو فراموش کرده!
حتی به سرم زده کلا گوشیمو خاموش کنم‌. تا هروقت که دلش خواست با رفیقاش بمونه.
اما خب میدونم تا این حد اراده ندارم. کاش داشتم...

[ 22 بهمن 97 ] [ 00:27 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
21 / بـهــمـن / 97
حنجرم پاره شد از بس الله اکبر گفتم 
کل دهه فجر یه طرف این داد و هوار ِ الله اکبر گفتن یه طرف

[ 21 بهمن 97 ] [ 21:25 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
21 / بـهــمـن / 97
بارها اومدم آپ کنم اما نمیدونم از چی بنویسم! 
اتفاق جدیدی نیوفتاده، همه چی مثل قبل ِ . 
کمتر از یه ماه دیگه دوره کلاس خیاطیم تموم میشه. لباسام دیگه جدی و بازاری شده.
از فامیلام چندتایی پارچه اوردن و براشون دوختم.
دنبال مدرک کاردانیم نرفتم. چون قبلا دانشگاه بابل ثبت نام کردم، برا تاییدیه تحصیلی کد پستی دانشگاه بابل ُ دادم. حالا تاییدیه رفته بابل! باید دوباره برم پیشخوان دولت تاییدیه بگیرم.

چند وقتی بود که دوستم کلاس بافت مو میرفت، کلاسش نزدیک خونمون بود، منم به عنوان مدل میرفتم، موهامو میبافت.
بعد باهم قرار گذاشتیم من بهش خیاطی یاد بدم اونم بهم بافت مو.
چندبار رفتم خونش و الگو و برش و دوخت اینارو بهش یاد دادم. خوب پیش میره و خوشحالم از اینکه توانایی اینو دارم بهش یاد بدم و حرفامو بفهمه.
میخواد تا عید تموم شه، همه مدلارو بهش یاد نمیدم. اونایی که بیشتر کاربرد داره بهش میگم.

یه ماهی میشه بدون مربی کار میکنم. تو این یه ماهی که خودم کار کردم از اون هفت هشت ماهی که با مربی کار کردم بیشتر تغییر کردم. 
راضیم از اینکه مربی ندارم. سانس ازاد میرم، شهریه هم نصفشو میدم. 
یه دوستمم متوجه شده خودم برنامه مینویسم گفت برا منم بنویس میخوام بیام باشگاه، به هر دری زدم که برنامه ننویسم قبول نکرد. اومده باشگاه و باهم کار میکنیم. اما خدایی تنبله خخخخ
چون دوستیم مسخره بازی درمیاره، تمرین یه ذره فشار داشته باشه میگه واااای فاطمه خیلی سخته تمرین ُ عوض کن :|
یه بارم اومد گفت برنامه رو گم کردم دوباره بنویس.
خلاصه خستم کرد گفتم شرمنده من دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم. بهش گفتم حقته بری مربی بگیری شهریه بدی تا دلت برا پولت بسوزه بیایی درست حسابی تمرین کنی.
یه روز یه تمرینو اشتباه میزد هررررچی میگفتم اشتباه میزنی باید فشار پشت پات و فیله کمرت باشه گوش نکرد. میگفت پشت پام درد میاد :/
ول کردم رفتم.
بعدا خودش تعریف میکرد میگفت مربیه اون سانس اومد بهش گفت اشتباه میزنی، اسیب میبینی. دقیقا همون نکات رو بهش گفت که من گفته بودم.
گفت وقتی شمادوتا نکات شبیه هم میگین چرا مربی بگیرم؟!
اما من قبول نکردم و گفتم با من باشی مسخره بازی درمیاری، ولی با مربی مجبور میشی با جدیت ورزش کنی.

[ 21 بهمن 97 ] [ 20:31 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
28 / دی / 97
تولد یکی از هم کلاسی های خیاطیمه.
برا کادو یه شیشه کوجولو گرفتم و تزئینش کردم و میخوام توش خورده ریزای خیاطی بریزم. اما نمیدونم چی!
پنج تا گیره کوجولو و سنحاق قفلی کوچولوو سوزن نخ کن و دکمه با دوتا قرقره نخ ریختم توش.
شما چیز دیگه ای به ذهنتون نمیرسه؟
تموم که شد ازش عکس میزارم.

[ 28 دی 97 ] [ 00:46 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
22 / دی / 97
بچه ها سایتی میشناسید که بتونم فیلم سینمایی یا سریال ایرانی دانلود کنم؟

[ 22 دی 97 ] [ 13:18 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
15 / دی / 97
هفته پیش امتحان معرفی به استاد داشتم با استاد بحثم شد و کل کل کردیم. پاسخ نامه رو پاره کرد رفت آموزش گفت معرفی ِ این دانشجو رو قبول نمیکنم. عین بچه ها لج کرد اومد بهم گفت کارآموزی و پروژه هم با من داشتی، اونام صفر میدم. گفتم هرجور راحتی، صفر بده!
کارآموزی و پروژه ترم قبل گرفته بودم و نمره رو داده بود ثبت شد تموم شد رفت،  نمیتونست تغییر بده. 
استادم برا معرفی هم عوض کردم و دوتا درس بود که سه روز پیش  امتحان دادم وهر دو رو بیست شدم و تموم. 
کاردانی تموم شد و فارغ التحصیل شدم. هنوز تکلیفم برا کارشناسی مشخص نیست‌. دلم میخواد کنکور بدم اما خب اصلا آماده نیستم و از منابع چیزی نمیدونم. حتی نمیدونم کی کنکوره و کی باید ثبت نام کنم. 

[ 15 دی 97 ] [ 02:23 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
15 / دی / 97
خواهربزرگش دوتا دختر داره. دو قلوان. مرسانا و بارانا
میگه به مرسانا میگم " زرد قناری " حرصش میگیره میگه فاطیه خخخخ
پرسیدم کی بهش یاد داده؟ گفت مامانش. مامان ِ مرسانا

خوشم میاد نقطه ضعفش منم و باهام شوخی میکنن.

[ 15 دی 97 ] [ 02:22 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
11 / دی / 97
یهو رفتم سمت مامانم و بغلش کردم و فشارش دادم.
بابام داشت‌ میدید.
چند دیقه قبل با بابام داشتیم فیلم میدیدیم، اومد سمتم بغلم کرد، دستمو گرفته بود فیلم نگاه میکرد ولی من‌ بی توجه بودم :(
بعد که دید مامانمو بغل کردم، گفت بیا منم ماچ کن.
گفتم مامانو که بوسش نکردم.
گفت خب بیا منم گاز بگیر.
گفتم گازشم نگرفتم.
گفت خب منم بغل کن. اصلا منو نگاه هم‌ نمیکنی:((((

به اندازه کل عمرمممممم ناراحتم و دلم گرفتتتتت. اما نمیتونم برم سمتش :(((( چرا دلم ازش صاف نمیشه؟؟؟؟
یه لحظه خودمو گذاشتم جاش. دلم گرفت از اینکه یه روزی بچم‌ جلوی من باباشو بغل کنه‌ اما به من توجه نکنه.
وای خدا نههههه
کاش ادم شممممم :(((((((

[ 11 دی 97 ] [ 22:48 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
5 / دی / 97
اخه ادم انقد سست عنصر میشه؟؟ دیوونه شدیم ازبس که هردفعه یه تصمیم متفاوت میگیرن و هیچکدومم عملی نمیکنن. دیشب امیر میگفت نظرش اینه الان آزمایش بدیم، عید نامزد شیم.
صبح که بیدار شدم مامانم پاشو کرد تو یه کفش الا و بلا بیخیال امیر شو. یه پسره تو راه باشگاه دیدت، گشته تا پیدامون کرده، خیلی خانواده داره و کار دولتی و خونه و ماشین اینا همه چی داره، از همه مهمتر سربازی رفته -_-
گیر داد اینو مثل موقعیتای خوب دیگت رد نکن

حوصله بحث نداشتم. فقط گفتم من همینجا هستم، هرکییییی اومد بگو میخوام مجسمه درستش کنم تو خونه باشه.

بازم صحبت میکرد، توجه نکردم صبونه خوردم با اعصاب داغون اومدم دانشگاه -_-
چه وضعشه اخه؟؟؟ انقد سخته وقتی تصمیمو گرفتن عملی کنن؟؟ حتی اگه تصمیمشون اینه که قید امیر ُ بزنم.

[ 5 دی 97 ] [ 00:14 ] [ فاطمه ] [ نظرات () ]
ραgѕ