تبلیغات
آس ِ دَر مُشت ِ مَنی
پست تنبل :)

[ 9 اسفند 94 ] [ 01:32 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
24 / مهر / 97
موهامو کوتاه کردم
خیلی کوتاه
حتی به ابروهامم‌نمیرسه!
امیر نمیدونه بفهمه کلمو میکنه.
مدل ابروهامم عوض کردم. خوبه دوسش دارم.

امروز تو کلاس خیاطی تولد داشتیم. یکی از دخترا رو سوپرایز کردیم. وای انقد خوشحال و غافلگیر شدددد هی اشک میریخت. کادوهاشو من باز کردم اذیتش میکردم، انقد خندید که اشکش دراومده بود. مربیم گفت فاطمه شیطونیاااا پشتش همه شروع کردن میگفتن ارهههه یا عصبیه یا انقد میخندونه ادم باورش نمیشه این همون فاطمس.
برا کادوش یه کیف تقریبا مجلسی گرفتم. خیلی خوشم اومد، راستش دلم نیومد کادو بدم. خخخخ
کیفو گرفتم برا خودم، براش یه نیم ست گرفتم.
اکثر بچه ها و مربیمون براش پارچه گرفتن. خیاطا فقط عشق پارچه دارن خخخخ

یه پست بلند بالا میخوام بنویسم، نصفه نوشتم ادامشو حوصلم نمیگیره بنویسم :/

[ 24 مهر 97 ] [ 20:08 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
4 / مهر / 97
امروز رسیدم باشگاه متوجه شدم مربیم نمیاد. به بچه ها گفته بود اگر کاری داشتیم به مربی ساعت بعدی بگیم ‌.
اون خانوم همیشه زودتر میاد و قبل از اومدن شاگرداش تمرینات خودشو انجام میده.
یکی از تمرینایی که مربیم برام نوشته بود خیلی برام سنگین بود و بجای اینکه فشار رو عضله احساس کنم، دردم میومد!
به اون خانومه گفتم میشه یه جایگزین برای این تمرین بدید؟
تمرینی که داد خوابیدنی بود، دراز کشیدم داشتم انجام میدادم.
اومد بالاسرم گفت شاگرد خودم نیستی که فکر کنی بخاطر پول و شهریه میگم ولی منی که ده ساله این ورزشو کار میکنم میگم هیچوقت ورزشو ول نکن! استایل و هیکل خیلی زیبایی داری، روش کار کن.

یه اخلاقی دارم که فکر میکنم اخلاق بدی باشه! اینکه کسی ازم تعریف کنه و اعتماد به نفسم ببره بالا دوسش دارم :/ مربی خودمم خوبه هاااا مثلا یه بار گفته خیلیا دوست دارن فرم بدنشون مثل تو بشه! D:
ولی تصمیم دارم مربیم عوض کنم و با این خانوم کار کنم!!!! باید روش فکرکنم! مربی خودمم خوبه فقط توقعش بالاس خخخخ
هرچی میگم تمرینا سنگینه میگه نه تو توان بدنیت بالاعه :/ 

[ 4 مهر 97 ] [ 23:22 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
3/ مهر / 97
تو حسینیه کنار رفیقام نشستم، سه تا خواهرن، دارن با یکی دیگه از دوستاشون و عمشون صحبت میکنن.
یواشکی حرف میزنن من متوجه نشم
ولی من فهمیدم!
دارن هماهنگ میکنن باباشونو ببرن کمپ، ترکش بدن.
اصطلاحات زیادی بلدن از اسم مواد و حالتایی که بیمارا تجربه میکنن،  من معنیشو نمیفهمم
چون نمیخوان من بفهمم، سعی میکنم گوشام‌ ببندم اما از ته ته دلم دعا میکنم به زودی نجات پیدا کنه.
خدایا لطفا! ♡

[ 3 مهر 97 ] [ 21:37 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
15 / شهریور / 97
میگه من این چیزا حالیم نیست! باید تا محرم نامزد شیم!!!
میگم واااا کمتر از یه هفته دیگه محرم میشه
میگه خوبه دیگه حدود یه هفته وقت داریم.
گفتم من قبولت نمیکنم که :/

حالا خوبه این یه هفته هم میره مسافرت! دیگه دیوونه شد رفت خخخخ


+ امروز گلس گوشیم عوض کردم، پرسیدم قیمت این گوشی الان چنده؟ گفت دو میلیون و دویست!!! تقریبا دو و نیم برابر قیمت اولیه گوشیم !
از بعدازظهر مثل چشمام ازش مراقبت میکنم :/

[ 15 شهریور 97 ] [ 20:46 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
15 / شهریور / 97
چند روز پیش با دوستام رفتم شمال
داداشمم همون روز با دوستاش رفت شمال!
ما یدونه کوله داشتیم یدونه هم دمپایی
هردوتامون هم کوله میخواستیم هم دمپایی
کلی بحث کردیم بعد توافق کردیم!!
کوله مال من، دمپایی مال داداشم.
رفتیم محمودآباد، تو دریا هممون خیس شدیم و جایی نداشتیم لباسامون عوض کنیم! شیش نفر بودیم، دستامون آوردیم بالا، هرکی تک اورد بره به اون چندتا پسر بگه از چادر بیان بیرون بعد ما بریم تو چادرشون لباس عوض کنیم.
دوستم تک اورد و رفت گفت و پسرا هم بدون حرف اضافه ای چادر خالی کردن ما نوبتی رفتیم لباس عوض کردیم.
موقع برگشت فهمیدیم یه ذره بالاتر رختکن داشت!!!!
داداشم عکس فرستاد از دریا، دیدم چقد اشناس! به عکسا خودمون دقت کردم فهمیدم هردومون یه جا بودیم، ولی همو ندیدیم :/
هفت هشتا تخم مرغ و مای تابه و نفت از اینجا تا شمال بردم، رفتیم تو جنگل رو آتیش نیمرو زدیم. آی چسبیدددد
تازه تخم مرغ زیاد بود بقیشو اوردم ، خدایی حال کردم یدونه هم نشکست خخخ

[ 15 شهریور 97 ] [ 20:45 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
15 / شهریور / 97
رفتم مغازه به اقای پیر ِ فروشنده گفتم قیچی دالبر دارید؟ گفت نه دخترم
الکی یه ذره لفتش دادم و به گلسرا نگاه کردم، فروشنده هم داشت با یه پیرمرد دیگه صحبت میکرد.
یادم نمیاد چجوری با فروشنده هم صحبت شدم، از اوضاع بد اقتصاد و گرونی و اینجور مسائل حرف زدیم و واقعا هیچی یادم نمیاد چرا یهویی گفت دخترم خیلی مواظب خودت باش، دختر من همین خیابون پایین تصادف کرد.
ناراحت شدم و گفتم ای وای حالش چطوره؟
گفت دو سه سال پیش تصادف کرد و فوت شد و نه تا از اعضاشو اهدا کردیم.
براش از خدا صبر خواستم.
گفت خواب دخترمو دیدن که میگه چشمم زدن و این اتفاق افتاد، به خانوادم بگید، همیشه آیه ون یکاد همراهشون باشه و زیاد بخونن.
بعد رو به من گفت شماهم حتما این آیه همراهت باشه.
خودش آیه رو خوند و فوت کرد بهم، بغض کرد گفت نمیدونم چرا اینارو بهت گفتم اما خیلی مواظب خودت باش.
حدود یک سالی میشه که یدونه گردنبد ون یکاد همیشه همراهمه، اما از اون روز خیلی مواظبشم. ♡


دیروز میرفتم کلاس خیاطی، کرایه تاکسی میشد هزار و پونصد، ده تومنی دادم به راننده. گفت خورد ندارم.
منم خورد نداشتم.
رسیدم به مقصد و گفتم پیاده میشم، بحث سر کرایه بود، مغازه ای اطراف نبود پولو خوردش کنم.
یه دختر جوون کنارم بود، به راننده گفت اقا من حساب میکنم، هرچی بهش اصرار کردم شماره تلفن یا ادرسی بده که پولو بهت پس بدم، نداد.
با خنده و مهربون میگفت برو دختررررر

مادربزرگم سه متر پارچه قدیمی بهم هدیه داد، میخواستم خرابش کنم و باهاش لباسای کوچولویی که برا خیاطی میدوزیم، بدوزم. اما مربیم نذاشت و گفت حیفه، گفت کمکت میکنم یه پیراهن بلند بدوز.
جلسه بعدش یه عکس نشونش دادم، یه لباس خیییلی ساده بود، گفتم اینو میخوام بدوزم گفت این که کاری نداره خیلی اسونه، فقط من از صبح کلاس داشتم فشارم افتاده انقد با بچه ها سر و کله زدم، یه آب قند برام بیار بعد بهت میگم چجوری بدوزی.
اب‌قند اوردم، یهو از این رو به اون رو شد، جلو همه سرم داد کشید گفت با چه اعتماد به نفسی اومدی میگی اینو بدوزم؟؟؟ چی بلدی اخه؟؟؟ من کمکت نمیکنم که هیچ، حتی اگه خودت بدوزی هم ایراداش نمیگم.
بهش گفتم من تو یه جمله جوابتونو میدم و بعدشم تموم، دیگه بحث نمیکنم، خانومه عزیز، شما الان این عکسو میبینید، جلسه بعد که میام کلاس، این لباس تو تنمه.
اومدم تو اینترنت یه ذره سرچ کردم، الگو کشیدم و انداختم رو پارچه و بریدم و دوختم، همونی شد که میخواستم. سر کوچمون تولیدی داره، رفتم برام سردوز بزنه، یه کوچولو اشکال داشت برام گرفت و بهم یاد داد چجوری درستش کنم، سردوزشم زد. بعدشم گفت از این به بعد هررررکاری داشتی، میایی پای چرخای اینجا انجام میدی، کمکم خواستی خودم هستم. یه لباس خوشگل دوختم و جلسه بعد با لباسم رفتم کلاس خیاطی، مربیم نگام کرد، اومد نزدیک گفت خیییلی خوبه داشت میگفت سر شونش اشکال داره گفتم شما گفته بودی کمکم نمیکنید و اشکالم نمیگی، بهم میگه تو کینه به دل گرفتی! ولی اگر کمک و انگیزه همسایمون نبود لباسم نصفه ول میکردم. میخوام بگم یکی مثل مربیم عقده ای، یکی هم مثل همسایمون مهربون و دریادل.

بیایین از این حسای خوب بهم بدیم. خودم حسای خوب کوچولو و ریز میدم به اطرافیانم اما خب ریزه دیگه خخخ
چیزی ازش نمی نویسم.
ولی اگر این اتفاقا برام بیوفته، می نویسم. 
اگر برا شماهم از اینجور اتفاقا افتاده، بیایین تعریف کنین.

[ 15 شهریور 97 ] [ 20:42 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
31 / مرداد / 97
یکی از دوستام پیام داده یهویی و بی مقدمه پرسید با امیر دعوات میشه؟؟ گفتم خب اره 
پرسید دعواتون چجوریه؟ کی میاد منت کشی؟ گفتم هیچکدوم منت نمیکشیم!
تعجب کرد! پرسید پس چجوری اشتی میکنین؟ از قانونامون بهش گفتم
گفت یه چیزی بگم؟ گفتم بگو گفت یه لحظه بهت حسودیم شد! گفتم به چیم؟
گفت به رابطتون، الهی همیشه کنار هم خوشبخت باشین و به همدیگه عشق بدین.

از ته ته دلم ارزو میکنممممم دوستم با شوهرش زندگی اروووووم و خیلی قشنگی داشته باشن که به هییییچ رابطه ای غبطه نخوره.
شماره ۱۴۸۰ بهش دادم گفتم مشاورس باهاش حرف بزن، نمیتونستم کمکش کنم ترسیدم حرفام اشتباه باشه و خدایی نکرده رابطشون بدتر شه
خدایا بازم شکرت


+ بعضی از این قانونایی که گفتم اضافه میکنم.
اینا قانون قهر و ناراحتی ِ
اول اینکه حق نداریم باهم حرف نزنیم.
بعد اینکه به هیچ وجه سرهم داد نمیزنیم.
درهر شرایطی موقع خداحافظی و قطع کردن تلفن باید بگیم مواظب خانومم یا شوهرم باش و طرف مقابل حتما باید بگه چشم.
اگر از چیزی ناراحت باشیم و فرصت نشه بگیم موقع خدافظی تو جواب مواظب باش، بجای چشم میگیم باشه.
درباره چیزی که بحث میکنیم، انقدررررر حرف میزنیم تا به یه نتیجه مشخص برسیم، از اون به بعد به نتیجه ای که رسیدیم عمل میکنیم، یعنی سر موضوع تکراری بحث نمیشه.

اینطوری وقتی از هم دلخوریم، کسی از حرفامون متوجه چیزی نمیشه که باهم قهریم، تا وقتی که سر فرصت باهم حرف بزنیم و به نتیجه برسیم.
همین!

[ 31 مرداد 97 ] [ 02:04 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
29 / مرداد / 97
واقعا چرا تو باشگاه ها اهنگ شمالی نمیذارن؟؟ اخه اهنگ انقد پرانرژی؟!
چیه همش خارجی! یه شمالی بزارید حال کنیم D:

[ 29 مرداد 97 ] [ 11:55 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
20 / مرداد / 97
صبح رفته بودم دندون پزشکی
موقع ظهر نوبتم بود یکم نشستم تا صدام کرد و یه دختره اومد یه پلاستیک بست دور گردنم و با دکتر رفتن ناهار بخورن :|
این دختره با یه پسره دیگه دانشجو بودن و کنار دکتر وایمیستادن
یه پسره دیگه هم صندلی کناری من بود اون امپولشو زده بودن منتظر بود بی حس شه
من این پسر دانشجو رو قشنگگگگ روانی کردم ازبس سوال پرسیدم!!!!
تا امروز تصمیم داشتم دندونام ونیر کنم ولی دیگه یکم پشیمون شدم!
هی از ونیر پرسیدم و گفتم درد داره؟ گفت نه
درباره جرمگیری پرسیدم گفتم درد داره؟ گفت نه اصلا، حتی بی حسیم لازم نداره
درباره عصب کشی و پرکردن پرسیدم اونارم گفت درد نداره
گفت چقد از درد میترسی! دندون پزشکی هیچیش درد نداره
پرسیدم قبل از اینکه آمپول بزنن از اسپری سرکننده میزنه؟ خندید گفت نه درد نداره اصلا متوجه نمیشی
وای من هی سوال پرسیدم و اون بنده خدا با حوصله جواب داد اگه من‌ جاش بودم قاطی میکردم
پرسیدم شما چه خمیردندون و دهانشویه ای استفاده میکنی؟ اونم کلی توضیح داد گفت دهانشویه انواع مختلف داره که کاراییشون فرق داره، یکی برا سفید کردنه یکی برا دفع باکتریه یکی برا اینه که بعد دهانشویه تا دو روز راحتی میتونی مسواک نزنی یکیش برا اینه که یه لایه روی دندون ایجاد میکنن و محافظت میکنن بعد گفت همیناهم دو نوع دارن روزانه و هفتگی! دوباره درباره اینا توضیح داد
گفت نخ دندون خیلی مهمه و باید درست استفاده شه وگرنه همونم باعث پوسیدگی میشه! گفت من خودم دو سه بار اشتباه زدم! تو دلم گفتم ما کلا همه چیو اشتباه مصرف میکنیم! :/ بعد این برا دو سه بار ناراحته!
حتی پرسیدم شماها که دانشجوی دندون پزشکی هستین چرا همتون دندون سالم دارین حتی یه نفرم ندیدم دندونش یه کوچولو مشکل داشته باشه!! خندید گفت چون میدونستیم میخواییم دندون پزشک شیم! گفتم از کجا میدونی شاید منم دانشجو دندون پزشکی باشم!
باز خندید گفت نه معلومه نیستی وگرنه دندونت سالم بود خخخخ
بهش گفتم اسم چندتا دهانشویه و خمیر دندونی که میدونی خوبه برام بنویس، اونم قبول کرد.
دهانشویه استفاده میکنم ولی نمیدونم خوبه یا نه :/ جنس دندونمم زیاد خوب نیست! یعنی اصلا خوب نیست :(
بالاخره دکتر اومد! 
گفت‌ عصب کشی، برا من آمپول بی حسی زد و رفت بالاسر اون‌ یکی پسره ، اون فکرکنم خوابش برد از بس من با دانشجوعه حرف زدم
میترسیدم بی حس نشه، ثانیه به ثانیه به پسره گزارش میدادم چجوریم خخخ میگفتم گزگز میکنه گفت عجله نکن، گفتم داغ شد صورتم گفت داره اثر میذاره، بعد با این دوتا دانشجو میگفتم میخندیدم پرسیدم الان میخندم دهنم کجه؟؟ پسره رو به اون‌ دختره گفت خودش همه چیو درباره بی حسی میدونه هااا مارو گیر اورده خخخخ

دکتر اومد بالاسرم شروع به کار کرد و درد نداشتم، اون پسره میپرسید درد داره؟ میگفتم نه، دکتر رو به دانشجوها گفت تو ابن مدل دندونا دیر به عصب میرسیم بعد هی با اون دستگاهه قیژژژژژژ میزد، منم که گیج نمیدونستم چی به چیه هی میپرسیدم رسید؟ دکتر میگفت نه! ده ثانیه بعد دوباره میگفتم رسید؟ گفت نه! چار پنج بار پرسیدم دکتر خندش گرفت خانوم منتظری به چی برسه؟؟ خخخخ
گفت دارم پر میکنم عصب کشی نمیخواد، دو دیقه بعد روکش کرد و تموم :/
کلا یه ربع طول نکشید من الکی مخ اون بنده خدارو خوردم انقد حرف زدم نرفت ناهار بخوره :/

اره دیگه اینجوری این دندونم درست کردم، هردفعه با یکی‌ میرفتم‌ مطب نوبت میگرفتم ولی اونی که قرار بود باهام بیاد میگفت درد داره و میترسوند، امروز خودم تنهایی رفتم استرسم نداشتم، دیگه تنهایی میرم!

+ دو روز رفته بودم روستامون؛ تو دو روز چار پنج بار داشت خفتم میکرد!! خداروشکر میتونستم از دستش فرار کنم، کاش میشد نشون داد این پسره فامیلی که داری روش قسم‌ میخوری همچین ادم کثیفیه!

[ 20 مرداد 97 ] [ 20:43 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
؟؟
کسی میدونه پیشینه این محمدجواد رضایی چیه که هربار بعد از اجرا بهش اشاره میکنن؟؟

[ 12 مرداد 97 ] [ 23:35 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
11 / مرداد / 97
این چند وقتی که کلاس خیاطی میرم خوبه، یه دامن تنگ دوختیم دیروز هم برای یه بلیز ساده استین بلند، یقه گرد، الگو کشیدیم و انداختیم رو پارچه.  از این بلیزا که جلوش دکمه میخوره. الگو کشی رو خییییلی خوب میفهمم و بچه ها هر سوالی دارن یا عقب میمونن از من میپرسن اما وقتی همون الگو رو میخوام بندازم رو پارچه گیج ترینم!!!  چرا اون چیزی که رو پارچه میبریم با اون چیزی که تو الگو بریدیم فرق داره!!!

حدود دو هفته اس میرم باشگاه،  بدنسازی
بهم گفت اندامت خوبه نه نیازی به لاغری داری نه چاقی‌. ولی هنوز بهم برنامه نداده! گفت بدنت ضعیفه. هر روزی که وزنه هارو که سنگین میکنه قشنگ جونم در میره خخخخ ولی درکل خوبه دوسش دارم، هم کلاسامو و هم مربیمو.
امیر هم بدنسازی شروع کرده و من خیلی راضی و خوشحالم از این تصمیمش
ولی تمرینارو یه خط در میون میره، چون اخره شبه و باید بعد از کار بره باشگاه میگه خستم!
من سه روز در هفته، صبح ها حدود سه ساعت میرم باشگاه،  امیر هرشب حدود دوساعت میره بازم شهریه من بیشتره :||
خلاصه که روزام پره، روزا زوج باشگاه و روزا فرد بجز پنجشنبه خیاطی.

+آلارم گوشی داداشم تو مخمه
++ چند وقته مامانم سختتتتت تلاش میکنه شوهرم بده :| حالا به هرررکسی! حتی امیر!! ولی این دفعه من قبول نکردم!!

[ 11 مرداد 97 ] [ 09:22 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
4 / مرداد / 97
قول دادم؟ خب غلط کردم!
من خودم کار و زندگی دارم عه -_-

[ 4 مرداد 97 ] [ 02:16 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
31/ تیر / 97
تیر ماهی جانم؟ تولدت مبارکم باشه عزیزدلم

[ 31 تیر 97 ] [ 23:33 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
مطلب رمز دار : 30 / تیر / 97(قسمت دوم، رمز ثابت)
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ 30 تیر 97 ] [ 02:47 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
مطلب رمز دار : 30 / تیر / 97(قسمت اول، رمز ثابت)
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ 30 تیر 97 ] [ 02:44 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
25 / تیر / 97
به طرز عجیبی به نمره هام مشکوکم!
اخه همه ۲۰ !!!
چطور ممکنه؟؟ یدونه ۱۹ داشتم
فقط نمره دوتا درس نیومده که اونم استادم گفت هردو ۱۹ شدی
چجوری این همه ۲۰ داشتم:|
همش احساس میکنم یه اشتباهی شده و چند روز دیگه نمره‌های خودمو میذارن !!
____________________________________________

دو جلسس کلاس خیاطی میرم و تا الان الگو یه دامن تنگ درآوردیم، و جلسه بعد رو پارچه برش میزنیم
جذابه باحاله! دو جلسه رفتم کلی مدل لباس گرفتم که بدوزم خخخخ

[ 25 تیر 97 ] [ 08:55 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
.
یه پست با گوشی میزاری گند میزنه به قالب!
چه وضعشه اخه :/

[ 24 تیر 97 ] [ 09:22 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
17 / تیر / 97
چقد این پسرا انرژی دارن!!
ماشالله
صبح رفته سرکار، بعد نزدیک ظهر اومد دنبال من
بعد رفتیم بیرون
بعد تقریبا تا غروب بیرون بودیم و کلی بازی کردیم
بعد تو شلوغی جاده برگشتیم
بعد منو رسوند شهرمون
بعد یکم اینجا دور زدیم
بعد منو رسوند خونه
بعد خودش یرگشت تهران
بعد رفت سرکار
بعد رفت کارگاه دوستش
بعد رفت با یکی حرف بزنه ازش جنس بخرن
هنوز انرژی داره میگه با دوستم کار دارم!!
حالا من فقط نشسته بودم و یکم بازی کردیم دارم واسه خواب میمیرمممممم، چشمام میسوزه

بعدا اضافه کردم: بعد تازه رفته مهمونی

[ 17 تیر 97 ] [ 21:37 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
23 / خرداد / 97
از کی پلی لیست گوشیم پر شده از اهنگ غمگین؟ واقعا باورم نمیشه یه روزی اهنگام از حامد پهلان و امید جهان بوده باشه!!!
فکرکنم دو هفته ای بشه که موهامو شونه نکردم! فقط میبافمشون که جلو دست و پام نباشه!
آخرین باری که آرایش کردم یادم نمیاد!
چند وقته از ته دل نخندیدم؟؟؟
تو کل ماه رمضون تا سحر بیدار بودم‌ همین که میومدن داداشمو برا سحری صدا کنن خودمو میزدم به خواب! از کی دلم نمیخواد کسیو ببینم؟؟ از کی همهههه از چشمم افتادن؟؟
من که میرفتم خونه داییم و بیشتر از یه هفته میموندم چند شب پیش افطاری داشت و کل فامیل دعوت بودن، بهونه اوردم نرفتم! سه یا چار ماهی میشه نرفتم خونشون! فکرکنم قبل از عید رفته باشم!
من که هر صبح اولین کارم این بود که پرده هارو بزنم کنار نور بیاد تو خونه، چرا الان حتی به زور از زیر پتو میام بیرون!! چقد الان تاریکی خوبه و دوسش دارم!!
واااای قبلا چقد با عشق و علاقه و ذوق اشپزی میکردم و تزیین بعدشم کلی ازش عکس میگرفتم و میذاشتم برنامه اشپزی پاپیون لایک بگیرم!! حالا چقد بی حوصله و سرسری و بدمزه  اشپزی میکنم

ایشالله که افسرده نشده باشم....

[ 23 خرداد 97 ] [ 00:50 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
23 / خرداد / 97
اگه یه روزی دختردار شدم بهش برابر بودن حق زن و مرد ُ ثابت میکنم!
نمیگم دختر حق نداره مسافرت بره!
دختر حق نداره بلند بلند بخنده و حرف بزنه
واسه یه قرون پولی که ازم میخواد کلی سین جیم نمیکنم و اخرشم نمیگم ندارم!!
محدودش نمیکنم به چار دیواری خونه تا انقد بمونه دلش بپوسه تو خونه
برا پوشیدن یه لباس یه ذره ازاد بهش گیر نمیدم و با ایما اشاره نمیگم جلو بابات و داداشت حجاب اسلامی داشته باش! اونا چشم و ذهن کثیف و مریضشونو کنترل کنن
موقعی که خواستم برا ناهار فردا برنامه بچینم از دخترم هم میپرسم چه غذایی دوست داری؟
خسته که بودم میرم دخترم هم بغل میکنم
حوصلم که سر رفت میرم با دخترم هم حرف میزنم
وقتی قراره از خاطره های بچگی بگم از خاطرات خنده دار دخترم هم میگم و کلمه به کلمه باهاش میخندم و خوشی میکنم
اگه پسر دار شدم و براش جشن ِ مسخره ی ختنه سورون گرفتم حتما حتما حتما جشن بالغ شدن و خانم شدن برای دخترم هم می گیرم.
باید یادم بمونه برا اینکه بقیه هم دخترمو محترمانه صدا کنن به اسمش کلمه "خانم" اضافه کنم یا کلی صفات قشنگه دیگه. همه ی اونایی که من نداشتم و از وقتی که یادم میاد داداشم مسوند "آقا" داشت!
بهش یاد میدم رو پای خودش وایسه و قوی باشه و حتماااا بهش میگم " اگر من یک درصد رفتار خوب باهات داشتم، موظفی صدبرابر ِ من با دخترت رفتار خیلی خوب داشته باشی "
باید با رفتارم بهش نشون بدم که همیشه غذای مونده و تیکه تیکه شده و زشت ِ ته قابلمه مال ِ خانوم خونه نیست، خانوم خونه هم باید از گل ِ غذا برا خودش بکشه.
اگر یه روز باباش یا برادرش خونه نبودن نباید بگم خب اونا که نیستن حالا مام یه چیزی می خوریم برا ناهار!! غیر مستقیم نمیگم غذاهای خوشگل و اعیونی صرفا مخصوص اقایون ِ !!!

اجازه نمیدم همه عقده ها و ارزوهای من برای اونم عقده و ارزو شه.

[ 23 خرداد 97 ] [ 00:22 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
15/ خرداد / 97
یه سری از پستارو که مینویسم چند ساعت یا چند روز بعد که نگاه میکنم با خودم میگم عه چه چیزا نوشتمااااا
دوتا پست قبلمم همین وضعیت ُ دارن! تو لحظه نوشتن نمیفهمیدم :/

اینطوری که امیر تعریف میکنه میگه شنبه که از سرکار برمیگشت ماشینش باتری خالی میکنه رفت شارژش کرد
دوباره میبینه گیربکسش خراب شده :| باز میره مکانیکی با مکانیک ِ قرار میزاره که دوبرابر بهش پول بده در عوض اونم ماشینو تا 9 صبح تحویل بده.
بر میگرده خونه میبینه دارن کباب میزنن میره کمک کنه مثلا :/ می خواسته زانو بزنه نمی دونم چیکار کنه، سیخ میره تو زانوش. :(

حالا من که زیاد نمیفهمم باتری خالی شدن و گیربکس چیه، باتری یه ذره میفهمم ولی گیربکس اصلا خخخ
هی مخ داداشمو خوردم گیربکس چیه؟! کارش چیه؟! اونم هی میگه جعبه دنده  -_- بعد یه سری توضیح میده و میپرسه گیربکس کی مشکل داره؟! منم میگم همبنجوری پرسیدم :| ( آره جون عمم p: ، داداشم مکانیک خونده!)
من از تصور اینکه یهو بخوام بشینم و یه تیزی تو زانوم فرو بره از درد میمیرم '-' حالا این امیر هی میگه کاش تو پیشم بودی
من که طاقت ندارم اینجوری ببینمش :(

خودش که میگه انگار قسمت نبوده، میگه شاید اگه میومدم اتفاق بدتری میوفتاد.

خداروشکر امروز مرخص شده و حالش بهتره، میگه آمپول زدن تو نخاعش اصلا نمیتونه پاشو تکون بده :(
مثل اینکه خیلی خون ازش رفته، میگفت پانسمانشو که باز کردن خون پاشیده تو لباس پرستاره :/

دوست داشتم یکشنبه میرفتم بیمارستان پیشش ولی واقعا تو موقعیتی نبودم که بخوام برم.


امشب داشتم عکسای قدیمی که ازش داشتم ُ نگاه میکردم چقد زشت و بچه بودیم خخخ
بعضی از چتای با خودش و خواهراشم خوندم
اخ که چقد مسخره حرف میزدم باهاشونD:  حالم از خودم بهم خورد خخخخ
حالا خداروشکر ارتباطم باهاشون قطع شد وگرنه اصلا نمیتونستم خودمو تحمل کنم
عین کودنا بودم! هرچی اونا میگفتن من جوابای پرت و پلا میدادم یا اصلا نمیفهمیدم هی میگفتم چی؟ منظورتون نفهمیدم خخخ

وای با امیر ُ بگووووو
حرفامون چقد بچگونه بودددد
مثلا هی از مدرسه حرف میزدیم و برا امتحانای مسخره کلاسی میگفتم دعا کن
دو سه تا شات بود درباره گروه سرود مدرسه میگفتم

بین اسکرینا ادرس دو سه تا وب پیدا کردم سرچ کردم یا حذف کرده بودن یا کات کردن و وبشونم بلاتکلیف بود!


قرار بود امشب مهمونی بدیم، با مامانم نشستیم لیست گرفتیم 34تا اسم نوشتیم
به هرکی زنگ زدیم به هر دلیلی گفت نمیاد :|
فقط دونفر اومدن :||||
_____________________
الهام؟ چرا من نمیتونم تو وبت کامتت بزارم؟ :/

[ 15 خرداد 97 ] [ 01:45 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
.
امروز باهاش قرار داشتم
باید ساعت ده اینجا میبود! پیش من! ولی الان رو تخت بیمارستانه و من خبر ندارم ازششششش
ساعت چار اس داد " سلام فاطمه خوبی؟ من بیمارستانم پامو عمل کردن الان بستری شدم "
شیش جوابشو دادم ولی خبری ازش ندارمممم، دلم نیومد زنگ بزنم گفتم شاید خواب باشه
یه ربع پیش یه عکس تو دایرکت فرستاد خودش بود با لباس بیمارستان سریع جواب دادم و هرچیییی اصرار کردم جوابی نداددددددد
نگرانممممم

[ 13 خرداد 97 ] [ 07:03 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
.
وای خدا بد دلم شکست وقتی از سر کوچه رد میشدم یهو چشمم افتاد به سطل اشغال و گل خواستگاریم که با کلی ذوق خشکش کرده بودم توش بود
اخه لامصب مشکلت با یه گل چی بود که بدون اینکه بهم بگی انداختی دور؟؟؟
با مامانم بودم
 برگشتم سمت سطل اشغال شک کردم گل ِ منه یا نه فقط یه تیکه از ربانش و پارچه دورش معلوم بود.
رفتم سر سطل اشغال کشیدمش بیرون
همون گل بود یهو گریم گرفت. با بغض به مامانم گفتم حتی گلشم نذاشتی داشته باشم؟؟؟
گفت من ننداختم!!! باید بابام ببینم!!!
کلی تو خیابون بغض کردم و اروم گریه کردم.
حتی اگه قرار نیست بهم برسیم حداقل میذاشتن گلشو یادگاری داشته باشم. توقع زیادیه؟؟؟؟
 بغضم میگیره نمیتونم بنویسم
کاش دوباره میگرفتمش، وای خیلی پشیمونم که گذاشتم تو سطل اشغال بمونه. خاک تو سرمممممم


پ.ن: حاج خانومه میگه الهی به حاجت قلبیت برسی و اشک منه که میوفته، هعی...

[ 10 خرداد 97 ] [ 19:35 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
25 / اردیـبـهــشت / 97
چند وقتیه که خیلی کم با امیر درارتباطم
سرگرم کارشه و دوستشم فوت شد.
منم بخاطر مامانم به استادا گفتم زودتر میانترم بگیرن یا اصلا میانترم ندم.
از طرفیم درگیر کارآموزی و پروژه ام.
اگر جور شه کارآموزی میرم یه عکاسی. دوست دارم فتوشاپ حرفه ای یاد بگیرم.
البته که باید از بهمن میرفتم کارآموزی ولی خب همیشه دیقه نود یادمون میوفته -_-

رو این حساب زیاد وقت نداشتیم.


نت ِ ایرانسل 4g کردم و 14 گیگ اینترنت هدیه گرفتم! نمیدونم چی دانلود کنم :||

[ 25 اردیبهشت 97 ] [ 21:22 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
25 / اردیـبـهــشت / 97
تاحالا شده احساس کنین قسمت نیست؟؟

ادامه مطلب

[ 25 اردیبهشت 97 ] [ 20:55 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
16 / اردیبهشت / 97
بعد عروسی واسش تعریف میکنم...

_ وای امیررررر اخر شب که رفتیم دنبال ماشین عروس انقد خوب بوددد انقد جیغ جیغ کردیم 
_ با کی رفته بودین؟
_ با حسین 
_ حسین؟؟؟؟
_ حالا همون حسین اقا! (شوهر ِ دوستم، دوستمم بوداااا)
_ خوش به حالش
_ چرا؟
_ هیچی. فقط دوست داشتم با خودم بودی و شادیتو میدیدم 


اخ قربون این حسودی کردن ِ نامحسوست 

[ 16 اردیبهشت 97 ] [ 11:52 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
9 / اردیبهشت / 97
امروز بعد دوسال رفتیم مدرسه
هنرستانی که درس میخوندم 
وای خیلی حس خوبی بود
بچه ها یکی از معلمارو سوپرایز کرده بودن به مناسبت روز معلم
ماهم حین بریدن کیک رسیدیم و کلی با معلمای قدیمی ماچ و بوسه کردیم 
یکمم کیک نصیب ما شد خخخ
یه سری پروژه رو برا دانشگاه لازم داشتیم گرفتیم و رفتیم پی دیپلم
اصل دیپلمم تازه گرفتم و معدل دیپلمم 17 و خورده ای بود
اصلا دوست نداشتم از مدرسه برم 
دلم میخواست دوباره کوچولو شم و برم مدرسه
چیه این  دانشگاه اخه -_-
همش باید سرسنگین و خانوم باشی؛ مراقب رفت و امد و حرف زدنت باشی؛ هر دفعه فکر کنی لباس چی بپوشی؛ با قیافه ساده و بدون ارایش مسخره میکنن! 
قربون مدرسه! چقد خوب بود اخه 
اگه مدرسه میرین قدر بدونین! با همه خستگیاش عالیه عاااالی

[ 9 اردیبهشت 97 ] [ 18:24 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
8 / اردیبهشت / 97
یه حس خاصی به فردا دارم!
انگار قراره یه اتفاق جدید بیوفته!
انشاءالله که خیره 

[ 8 اردیبهشت 97 ] [ 23:25 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
7 / اردیـبـهــشت / 97


فقط یه رفیق بامعرفته که دقیق روز تولدت و صبح به این زودی تبریک میگه!
ممنونتم حقیقی ترین رفیق مجازیه دلخور از دستم  

[ 7 اردیبهشت 97 ] [ 20:12 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
7 / اردیـبـهــشت / 97
_ وای فاطمه خیلی خستم دعا کن ترافیک نباشه و زود برسم خونه
_ باشه من اینجا میشینم دعا میکنم ترافیک نباشه!

چند دیقه بعد! یکم که از مسیر رفت!

_ ترافیکه؟
_ نه چند دیقه دیگه میرسم
_ حال کردی دعام چه زود برآروده شد؟!
_ ایول! حالا که انقد زود جواب میده دعا زودتر مال خودم شی!
_ عه نه دیگه امیررر!!! یه دعای دیگه بگو
_ پس دعا کن تا ابد کنار هم به سلامت زندگی کنیم!
_ بازم همون شد که! یه چیز دیگهههه
_ اِممم پس دعا کن خدا کمکم کنه خوشبختت کنم!
_ برو بابااااا ! هی میگم یه دعای دیگه باز شکل هم میگه! 
_ خب همه دعای من ایناهاس!


هیپنوتیزمم! حرف که میزنی! داد بزن بگو فقط واسه منی!
#هیپنوتیزم _ رضا سرپرست

[ 7 اردیبهشت 97 ] [ 16:09 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
صفحات وب