تبلیغات
آس ِ دَر مُشت ِ مَنی
پست تنبل :)

[ 9 اسفند 94 ] [ 01:32 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
مطلب رمز دار : 15 / آذر / 97 (رمز ثابت)
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ 15 آذر 97 ] [ 02:41 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
12 / آذر / 97
هفتاد و سومین ماهگردمون مبارک بهتریییین 

لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم

[ 12 آذر 97 ] [ 19:40 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
3/ آذر / 97
و باز هم بحث سر موضوع مهریه!

[ 3 آذر 97 ] [ 23:00 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
1 / آذر/ 97
چهارم عروسی دوستمه‌. برا خودم لباس دوختم.
پارچم مخمل زرشکیه که سایه میندازه و یکم تیره تر میشه.
چقدم مخمل گرونه:/ متری ۱۲۰ :/
جذبه جذب تا روی زانو و استین بلند با یقه قایقی دوختم.
قشنگ شد.
چقدم مربیم غر زد که حق نداری مخمل بدوزی! هی گفت مخمل دوختش سخته.
زیادم سخت نبود، معمولی بود! اما چون من روش حساس شده بودم چند بار کوک زدم پوشیدم تا قشنگ فیت تنم شد. بعد با چرخ دوختم.
مربیم گفت حتما وسط پشتش زیپ بدوز اما گوش نکردم و دوختمش. پارچه کشی ِ و همینجوری میره تو تنم.
خلاصه که دوختش خوب پیش رفت اما اتو کردم و گند زدم -__-
لبه پایینه جلو رو اتو گذاشتم و برداشتم و جای اتو موند. اصلا حواسم نبود که مخمل نباید اتو شه -_-
بعد دیگه هرکاری کردم جاش از بین نرفت!
پارچه خیس کردم روش کشیدم بی فایده بود.
تو نت زدم نوشته بود پارچه رو بزنم تو سرکه بعد بکشم روش، اما ترسیدم رنگش خراب شه، نزدم.
بردم اتوشویی گفت اینو تحویل نمیگیریم.
یهو به ذهنم زد با سنگ پا بکشم. با سنگ پا خلاف جهت پرزا کشیدم یکم بهتر شد. گفتم زیاد بکشم پارچه سوراخ میشه بدتر میشه خخخخ.
حالا باهاش کنار اومدم و میپوشمش اما تجربه شد که مخمل پارچه حساس و ظریفیه.

راستی شاید با امیر برم عروسی! با مامانم دعوتم، مامانم گفت به جا من با امیر برو! فعلا که امیر میگه تو این همه غریبه روم نمیشه بیام. هنوز معلوم نیست چیکار میکنم.

[ 1 آذر 97 ] [ 21:48 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
1 / آذر/ 97
کاش یه روزی بتونم این عادتم که یواشکی شکلات میخورم ترک کنم! :(
خب خوشمزس!

[ 1 آذر 97 ] [ 21:35 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
17 / آبان / 97
+ چیکار میکنی؟
- ضبط ماشینم خراب شده دارم درستش میکنم.
+ درست میشه؟ بلدی؟
- اینارو نمیدونم اما خیلی دوست دارم‌.

[ 17 آبان 97 ] [ 11:02 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
12 / آبان / 97
۱۲ آبان!
عشقمون شیش سالش تموم شد و وارد هفت سال شد! 
چقد زود گذشت! شیش سالگی از یه لحاظ واقعا بدترین سال بود و از لحاظ دیگه سال خوبی بود.
درهر صورت خداروشکر و مبارک باشه. 

[ 12 آبان 97 ] [ 00:24 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
10 / آبان / 97
یه مانتو برا خودم دوختم خوب شد، مامانم هیییی نشست پیش این و اون تعریف کرد.
برا مامانم یه مدل دوختم اونم خوب شد. پوشید رفت این ور رفت اون ور گفت فاطمه دوخت :|
فامیلام پارچه گرفتن انداختن سرم که ما لباس میخواییم :/
زنداییم و خالم باهم مشکل دارن هر دو همزمان پارچه گرفتن، هردوشون میگفتن برا منو زودتر از اون یکی بدوز :/
اگه میخواستم به دل خودم کار کنم، زنداییمو بیشتر دوست دارم و اول برا اون میدوختم اما خب طبیعیه که برا مامانم، خالم مهمتره و اگر میدید دارم برا زندایی میدوزم غر میزد، برا همین به هر دوشون گفتم وقت ندارم نمیدوزم! گفتم هر وقت سرم خلوت تر شد بهت میگم پارچتو بده.
الکی الکی خودمو درگیر کردماااا
خب ۴ آذر عروسی دوستمه میخوام برا خودم لباس بدوزم -_-

[ 10 آبان 97 ] [ 15:54 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
9 / آبان / 97
انقد ریشاش زیاد شده بوددددد هی غر زدم زشت شدی بزن.
یکی دو ماه سرش بحث کردیم! تا بالاخره راضی شد ریشاش بزنه.
حالا عکس فرستاده انقد بهش خندیدم و مسخرش کردم که ناراحت شد.
خب یهو شبیه بچه کوچولو ها شدددد. فَکم درد گرفتهههه از بس خندیدم. میدونم لج میکنه و دیگه ریشاش نمیزنه خخخخ
اما خدایی خنده دار شد، فکرنمیکردم یهو اینجوری تغییر کنه.

+ میگه تو مسخرم کردی دوباره میزارم زیاد شه، میگه یه ماهه همون اندازه قبل میشه.

گند زدم 

[ 9 آبان 97 ] [ 20:12 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
8 / آبان / 97
حواسم نبود جعبه سوزن ته گرد لگد کردم، قوطیش شکست پام برید، یه عالمه سوزن هم رفت تو پام زخم شد.
پام درد میکنه 

[ 8 آبان 97 ] [ 01:43 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
مطلب رمز دار : 8 / آبان / 97 (رمز ثابت ، قسمت دوم)
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ 8 آبان 97 ] [ 01:42 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
مطلب رمز دار : 8 / آبان / 97 (رمز ثابت ، قسمت اول )
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ 8 آبان 97 ] [ 01:40 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
7 / آبان / 97
چرا همه قوز میشینن؟؟؟
صاف بشینین بابا عه! پدر اون ستون فقرات ُ درآوردین! 
______________________________________________
امروز یهویی مربی باشگاهم اومد پیشم گفت فاطمه دوست داری یه روزی مربی شی؟
گفتم خب اره جذاب ِ
گفت تا یکی دوماه اینده امادت میکنم بری امتحان مربیگری بدی، گفت مرحله اول ۱۱ تا کتابه که همون امتحان تئوری میشه، به علاوه امادگی جسمانی. یعنی دراز نشست و شنا سوئدی و این چیزا.
منم هرکاری که بتونم بکنم، دراز نشست محاله بیشتر از یدونه بزنم! تازه همونم به زور!! گفتم نه من دراز نشست بلد نیستم.
گفت تو این مدت دیدم که چقد جدی و با عشق ورزش میکنی تو برنامت مینویسم تا کم کم بهتر شی.  گفت یه ذره زرنگ باشی تمومه، علاقه و استعدادت خوبه. گفت بعد این مرحله از مربیگری میایی جدی تر کار میکنی تا بتونی مربی ِ یه رشته ورزشی خاص بشی و کارتو شروع کنی.
خلاصه که از صبح خیلی خوشحالم D:

راستی گفتم مربیم عوض کردم؟؟ یه ماهه با این مربی جدیدم کار میکنم و خیلی راضیم، یه روز رفتم باشگاه دیدم هردوتا مربی داغونن! هم مربی ای که تازه عوض کرده بودم هم مربی  سابقم. چیزی نپرسیدم و تمرینم شروع کردم
یهو دیدم عه بینشون بحث شده، مدیر باشگاه هم اومده.
یه ذره فضولی کردم و بیخیال شدم، مربی جدیدم صدام زد رفتم نزدیک دیدم گریه میکنه، گفت فاطمه من بهت گفتم با اون مربی نرو و بیا با من؟؟؟ گفتم نه خودم انتخاب کردم.
مربی قبلیم رو به مربی جدیده گفت من دو جلسه غیبت داشتم، شاگرد منو جذب خودت کردی!!! من در جوابش گفتم اصلا اینطور نیست و حتی وقتی هم گفتم میخوام مربیم عوض کنم .گفت به شرطی بیا که مربی قبلی ناراحت نشه، گفتم چون اولاش شاگرد شما بودم اصلا دلیل نمیشه تا ابد شاگردت  بمونم، حتما صلاح دیدم و حق انتخاب داشتم که عوض کنم.
جوابی نداشت و هی میگفت شما دخالت نکن! گفتم وقتی دربارم حرف میزنی این حقمه که از خودم و تصمیمم دفاع کنم.
انقد بحث کردیم تا مربی جدیدم و مدیر باشگاه بهم گفتن برو سر تمرینت و رفتم.
جلسه بعد مربی جدیدم اعلام کرد فقط تا اخر ماه میمونه و بعدش از این باشگاه میره!!!!
حالا حوصله ندارم تعریف کنم! اما خب پای ابرو وسط بود و اگر راضی نمیکردم بمونه، مجبور بودم برگردم با مربی قبلی و بشم سوژه دیگران!! هم من و هم بقیه شاگرداش اصراد کردیم و موندنی شد ♡

[ 7 آبان 97 ] [ 22:35 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
7 / آبان / 97
خب چرا خوبم نمیبره؟!
حالا قراره ۶ امیر ُ بیدار کنم!! حتما خواب میمونم :|

+ خواب نموندم که هیچ یه دیقه قبل از الارم گوشیم بیدار شدم و به امیر زنگ زدم
اما خاموش بود!
تا ساعت هفت نت شبانس، یه ذره دانلود کردم و بین دانلود هم زنگ میزدم اما خاموش بود.
بعدا گفت یادش رفت بزنه تو شارژ و گوشیش خاموش شد :/

[ 7 آبان 97 ] [ 02:29 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
24 / مهر / 97
موهامو کوتاه کردم
خیلی کوتاه
حتی به ابروهامم‌نمیرسه!
امیر نمیدونه بفهمه کلمو میکنه.
مدل ابروهامم عوض کردم. خوبه دوسش دارم.

امروز تو کلاس خیاطی تولد داشتیم. یکی از دخترا رو سوپرایز کردیم. وای انقد خوشحال و غافلگیر شدددد هی اشک میریخت. کادوهاشو من باز کردم اذیتش میکردم، انقد خندید که اشکش دراومده بود. مربیم گفت فاطمه شیطونیاااا پشتش همه شروع کردن میگفتن ارهههه یا عصبیه یا انقد میخندونه ادم باورش نمیشه این همون فاطمس.
برا کادوش یه کیف تقریبا مجلسی گرفتم. خیلی خوشم اومد، راستش دلم نیومد کادو بدم. خخخخ
کیفو گرفتم برا خودم، براش یه نیم ست گرفتم.
اکثر بچه ها و مربیمون براش پارچه گرفتن. خیاطا فقط عشق پارچه دارن خخخخ

یه پست بلند بالا میخوام بنویسم، نصفه نوشتم ادامشو حوصلم نمیگیره بنویسم :/

[ 24 مهر 97 ] [ 20:08 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
4 / مهر / 97
امروز رسیدم باشگاه متوجه شدم مربیم نمیاد. به بچه ها گفته بود اگر کاری داشتیم به مربی ساعت بعدی بگیم ‌.
اون خانوم همیشه زودتر میاد و قبل از اومدن شاگرداش تمرینات خودشو انجام میده.
یکی از تمرینایی که مربیم برام نوشته بود خیلی برام سنگین بود و بجای اینکه فشار رو عضله احساس کنم، دردم میومد!
به اون خانومه گفتم میشه یه جایگزین برای این تمرین بدید؟
تمرینی که داد خوابیدنی بود، دراز کشیدم داشتم انجام میدادم.
اومد بالاسرم گفت شاگرد خودم نیستی که فکر کنی بخاطر پول و شهریه میگم ولی منی که ده ساله این ورزشو کار میکنم میگم هیچوقت ورزشو ول نکن! استایل و هیکل خیلی زیبایی داری، روش کار کن.

یه اخلاقی دارم که فکر میکنم اخلاق بدی باشه! اینکه کسی ازم تعریف کنه و اعتماد به نفسم ببره بالا دوسش دارم :/ مربی خودمم خوبه هاااا مثلا یه بار گفته خیلیا دوست دارن فرم بدنشون مثل تو بشه! D:
ولی تصمیم دارم مربیم عوض کنم و با این خانوم کار کنم!!!! باید روش فکرکنم! مربی خودمم خوبه فقط توقعش بالاس خخخخ
هرچی میگم تمرینا سنگینه میگه نه تو توان بدنیت بالاعه :/ 

[ 4 مهر 97 ] [ 23:22 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
3/ مهر / 97
تو حسینیه کنار رفیقام نشستم، سه تا خواهرن، دارن با یکی دیگه از دوستاشون و عمشون صحبت میکنن.
یواشکی حرف میزنن من متوجه نشم
ولی من فهمیدم!
دارن هماهنگ میکنن باباشونو ببرن کمپ، ترکش بدن.
اصطلاحات زیادی بلدن از اسم مواد و حالتایی که بیمارا تجربه میکنن،  من معنیشو نمیفهمم
چون نمیخوان من بفهمم، سعی میکنم گوشام‌ ببندم اما از ته ته دلم دعا میکنم به زودی نجات پیدا کنه.
خدایا لطفا! ♡

[ 3 مهر 97 ] [ 21:37 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
15 / شهریور / 97
میگه من این چیزا حالیم نیست! باید تا محرم نامزد شیم!!!
میگم واااا کمتر از یه هفته دیگه محرم میشه
میگه خوبه دیگه حدود یه هفته وقت داریم.
گفتم من قبولت نمیکنم که :/

حالا خوبه این یه هفته هم میره مسافرت! دیگه دیوونه شد رفت خخخخ


+ امروز گلس گوشیم عوض کردم، پرسیدم قیمت این گوشی الان چنده؟ گفت دو میلیون و دویست!!! تقریبا دو و نیم برابر قیمت اولیه گوشیم !
از بعدازظهر مثل چشمام ازش مراقبت میکنم :/

[ 15 شهریور 97 ] [ 20:46 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
15 / شهریور / 97
چند روز پیش با دوستام رفتم شمال
داداشمم همون روز با دوستاش رفت شمال!
ما یدونه کوله داشتیم یدونه هم دمپایی
هردوتامون هم کوله میخواستیم هم دمپایی
کلی بحث کردیم بعد توافق کردیم!!
کوله مال من، دمپایی مال داداشم.
رفتیم محمودآباد، تو دریا هممون خیس شدیم و جایی نداشتیم لباسامون عوض کنیم! شیش نفر بودیم، دستامون آوردیم بالا، هرکی تک اورد بره به اون چندتا پسر بگه از چادر بیان بیرون بعد ما بریم تو چادرشون لباس عوض کنیم.
دوستم تک اورد و رفت گفت و پسرا هم بدون حرف اضافه ای چادر خالی کردن ما نوبتی رفتیم لباس عوض کردیم.
موقع برگشت فهمیدیم یه ذره بالاتر رختکن داشت!!!!
داداشم عکس فرستاد از دریا، دیدم چقد اشناس! به عکسا خودمون دقت کردم فهمیدم هردومون یه جا بودیم، ولی همو ندیدیم :/
هفت هشتا تخم مرغ و مای تابه و نفت از اینجا تا شمال بردم، رفتیم تو جنگل رو آتیش نیمرو زدیم. آی چسبیدددد
تازه تخم مرغ زیاد بود بقیشو اوردم ، خدایی حال کردم یدونه هم نشکست خخخ

[ 15 شهریور 97 ] [ 20:45 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
15 / شهریور / 97
رفتم مغازه به اقای پیر ِ فروشنده گفتم قیچی دالبر دارید؟ گفت نه دخترم
الکی یه ذره لفتش دادم و به گلسرا نگاه کردم، فروشنده هم داشت با یه پیرمرد دیگه صحبت میکرد.
یادم نمیاد چجوری با فروشنده هم صحبت شدم، از اوضاع بد اقتصاد و گرونی و اینجور مسائل حرف زدیم و واقعا هیچی یادم نمیاد چرا یهویی گفت دخترم خیلی مواظب خودت باش، دختر من همین خیابون پایین تصادف کرد.
ناراحت شدم و گفتم ای وای حالش چطوره؟
گفت دو سه سال پیش تصادف کرد و فوت شد و نه تا از اعضاشو اهدا کردیم.
براش از خدا صبر خواستم.
گفت خواب دخترمو دیدن که میگه چشمم زدن و این اتفاق افتاد، به خانوادم بگید، همیشه آیه ون یکاد همراهشون باشه و زیاد بخونن.
بعد رو به من گفت شماهم حتما این آیه همراهت باشه.
خودش آیه رو خوند و فوت کرد بهم، بغض کرد گفت نمیدونم چرا اینارو بهت گفتم اما خیلی مواظب خودت باش.
حدود یک سالی میشه که یدونه گردنبد ون یکاد همیشه همراهمه، اما از اون روز خیلی مواظبشم. ♡


دیروز میرفتم کلاس خیاطی، کرایه تاکسی میشد هزار و پونصد، ده تومنی دادم به راننده. گفت خورد ندارم.
منم خورد نداشتم.
رسیدم به مقصد و گفتم پیاده میشم، بحث سر کرایه بود، مغازه ای اطراف نبود پولو خوردش کنم.
یه دختر جوون کنارم بود، به راننده گفت اقا من حساب میکنم، هرچی بهش اصرار کردم شماره تلفن یا ادرسی بده که پولو بهت پس بدم، نداد.
با خنده و مهربون میگفت برو دختررررر

مادربزرگم سه متر پارچه قدیمی بهم هدیه داد، میخواستم خرابش کنم و باهاش لباسای کوچولویی که برا خیاطی میدوزیم، بدوزم. اما مربیم نذاشت و گفت حیفه، گفت کمکت میکنم یه پیراهن بلند بدوز.
جلسه بعدش یه عکس نشونش دادم، یه لباس خیییلی ساده بود، گفتم اینو میخوام بدوزم گفت این که کاری نداره خیلی اسونه، فقط من از صبح کلاس داشتم فشارم افتاده انقد با بچه ها سر و کله زدم، یه آب قند برام بیار بعد بهت میگم چجوری بدوزی.
اب‌قند اوردم، یهو از این رو به اون رو شد، جلو همه سرم داد کشید گفت با چه اعتماد به نفسی اومدی میگی اینو بدوزم؟؟؟ چی بلدی اخه؟؟؟ من کمکت نمیکنم که هیچ، حتی اگه خودت بدوزی هم ایراداش نمیگم.
بهش گفتم من تو یه جمله جوابتونو میدم و بعدشم تموم، دیگه بحث نمیکنم، خانومه عزیز، شما الان این عکسو میبینید، جلسه بعد که میام کلاس، این لباس تو تنمه.
اومدم تو اینترنت یه ذره سرچ کردم، الگو کشیدم و انداختم رو پارچه و بریدم و دوختم، همونی شد که میخواستم. سر کوچمون تولیدی داره، رفتم برام سردوز بزنه، یه کوچولو اشکال داشت برام گرفت و بهم یاد داد چجوری درستش کنم، سردوزشم زد. بعدشم گفت از این به بعد هررررکاری داشتی، میایی پای چرخای اینجا انجام میدی، کمکم خواستی خودم هستم. یه لباس خوشگل دوختم و جلسه بعد با لباسم رفتم کلاس خیاطی، مربیم نگام کرد، اومد نزدیک گفت خیییلی خوبه داشت میگفت سر شونش اشکال داره گفتم شما گفته بودی کمکم نمیکنید و اشکالم نمیگی، بهم میگه تو کینه به دل گرفتی! ولی اگر کمک و انگیزه همسایمون نبود لباسم نصفه ول میکردم. میخوام بگم یکی مثل مربیم عقده ای، یکی هم مثل همسایمون مهربون و دریادل.

بیایین از این حسای خوب بهم بدیم. خودم حسای خوب کوچولو و ریز میدم به اطرافیانم اما خب ریزه دیگه خخخ
چیزی ازش نمی نویسم.
ولی اگر این اتفاقا برام بیوفته، می نویسم. 
اگر برا شماهم از اینجور اتفاقا افتاده، بیایین تعریف کنین.

[ 15 شهریور 97 ] [ 20:42 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
31 / مرداد / 97
یکی از دوستام پیام داده یهویی و بی مقدمه پرسید با امیر دعوات میشه؟؟ گفتم خب اره 
پرسید دعواتون چجوریه؟ کی میاد منت کشی؟ گفتم هیچکدوم منت نمیکشیم!
تعجب کرد! پرسید پس چجوری اشتی میکنین؟ از قانونامون بهش گفتم
گفت یه چیزی بگم؟ گفتم بگو گفت یه لحظه بهت حسودیم شد! گفتم به چیم؟
گفت به رابطتون، الهی همیشه کنار هم خوشبخت باشین و به همدیگه عشق بدین.

از ته ته دلم ارزو میکنممممم دوستم با شوهرش زندگی اروووووم و خیلی قشنگی داشته باشن که به هییییچ رابطه ای غبطه نخوره.
شماره ۱۴۸۰ بهش دادم گفتم مشاورس باهاش حرف بزن، نمیتونستم کمکش کنم ترسیدم حرفام اشتباه باشه و خدایی نکرده رابطشون بدتر شه
خدایا بازم شکرت


+ بعضی از این قانونایی که گفتم اضافه میکنم.
اینا قانون قهر و ناراحتی ِ
اول اینکه حق نداریم باهم حرف نزنیم.
بعد اینکه به هیچ وجه سرهم داد نمیزنیم.
درهر شرایطی موقع خداحافظی و قطع کردن تلفن باید بگیم مواظب خانومم یا شوهرم باش و طرف مقابل حتما باید بگه چشم.
اگر از چیزی ناراحت باشیم و فرصت نشه بگیم موقع خدافظی تو جواب مواظب باش، بجای چشم میگیم باشه.
درباره چیزی که بحث میکنیم، انقدررررر حرف میزنیم تا به یه نتیجه مشخص برسیم، از اون به بعد به نتیجه ای که رسیدیم عمل میکنیم، یعنی سر موضوع تکراری بحث نمیشه.

اینطوری وقتی از هم دلخوریم، کسی از حرفامون متوجه چیزی نمیشه که باهم قهریم، تا وقتی که سر فرصت باهم حرف بزنیم و به نتیجه برسیم.
همین!

[ 31 مرداد 97 ] [ 02:04 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
29 / مرداد / 97
واقعا چرا تو باشگاه ها اهنگ شمالی نمیذارن؟؟ اخه اهنگ انقد پرانرژی؟!
چیه همش خارجی! یه شمالی بزارید حال کنیم D:

[ 29 مرداد 97 ] [ 11:55 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
20 / مرداد / 97
صبح رفته بودم دندون پزشکی
موقع ظهر نوبتم بود یکم نشستم تا صدام کرد و یه دختره اومد یه پلاستیک بست دور گردنم و با دکتر رفتن ناهار بخورن :|
این دختره با یه پسره دیگه دانشجو بودن و کنار دکتر وایمیستادن
یه پسره دیگه هم صندلی کناری من بود اون امپولشو زده بودن منتظر بود بی حس شه
من این پسر دانشجو رو قشنگگگگ روانی کردم ازبس سوال پرسیدم!!!!
تا امروز تصمیم داشتم دندونام ونیر کنم ولی دیگه یکم پشیمون شدم!
هی از ونیر پرسیدم و گفتم درد داره؟ گفت نه
درباره جرمگیری پرسیدم گفتم درد داره؟ گفت نه اصلا، حتی بی حسیم لازم نداره
درباره عصب کشی و پرکردن پرسیدم اونارم گفت درد نداره
گفت چقد از درد میترسی! دندون پزشکی هیچیش درد نداره
پرسیدم قبل از اینکه آمپول بزنن از اسپری سرکننده میزنه؟ خندید گفت نه درد نداره اصلا متوجه نمیشی
وای من هی سوال پرسیدم و اون بنده خدا با حوصله جواب داد اگه من‌ جاش بودم قاطی میکردم
پرسیدم شما چه خمیردندون و دهانشویه ای استفاده میکنی؟ اونم کلی توضیح داد گفت دهانشویه انواع مختلف داره که کاراییشون فرق داره، یکی برا سفید کردنه یکی برا دفع باکتریه یکی برا اینه که بعد دهانشویه تا دو روز راحتی میتونی مسواک نزنی یکیش برا اینه که یه لایه روی دندون ایجاد میکنن و محافظت میکنن بعد گفت همیناهم دو نوع دارن روزانه و هفتگی! دوباره درباره اینا توضیح داد
گفت نخ دندون خیلی مهمه و باید درست استفاده شه وگرنه همونم باعث پوسیدگی میشه! گفت من خودم دو سه بار اشتباه زدم! تو دلم گفتم ما کلا همه چیو اشتباه مصرف میکنیم! :/ بعد این برا دو سه بار ناراحته!
حتی پرسیدم شماها که دانشجوی دندون پزشکی هستین چرا همتون دندون سالم دارین حتی یه نفرم ندیدم دندونش یه کوچولو مشکل داشته باشه!! خندید گفت چون میدونستیم میخواییم دندون پزشک شیم! گفتم از کجا میدونی شاید منم دانشجو دندون پزشکی باشم!
باز خندید گفت نه معلومه نیستی وگرنه دندونت سالم بود خخخخ
بهش گفتم اسم چندتا دهانشویه و خمیر دندونی که میدونی خوبه برام بنویس، اونم قبول کرد.
دهانشویه استفاده میکنم ولی نمیدونم خوبه یا نه :/ جنس دندونمم زیاد خوب نیست! یعنی اصلا خوب نیست :(
بالاخره دکتر اومد! 
گفت‌ عصب کشی، برا من آمپول بی حسی زد و رفت بالاسر اون‌ یکی پسره ، اون فکرکنم خوابش برد از بس من با دانشجوعه حرف زدم
میترسیدم بی حس نشه، ثانیه به ثانیه به پسره گزارش میدادم چجوریم خخخ میگفتم گزگز میکنه گفت عجله نکن، گفتم داغ شد صورتم گفت داره اثر میذاره، بعد با این دوتا دانشجو میگفتم میخندیدم پرسیدم الان میخندم دهنم کجه؟؟ پسره رو به اون‌ دختره گفت خودش همه چیو درباره بی حسی میدونه هااا مارو گیر اورده خخخخ

دکتر اومد بالاسرم شروع به کار کرد و درد نداشتم، اون پسره میپرسید درد داره؟ میگفتم نه، دکتر رو به دانشجوها گفت تو ابن مدل دندونا دیر به عصب میرسیم بعد هی با اون دستگاهه قیژژژژژژ میزد، منم که گیج نمیدونستم چی به چیه هی میپرسیدم رسید؟ دکتر میگفت نه! ده ثانیه بعد دوباره میگفتم رسید؟ گفت نه! چار پنج بار پرسیدم دکتر خندش گرفت خانوم منتظری به چی برسه؟؟ خخخخ
گفت دارم پر میکنم عصب کشی نمیخواد، دو دیقه بعد روکش کرد و تموم :/
کلا یه ربع طول نکشید من الکی مخ اون بنده خدارو خوردم انقد حرف زدم نرفت ناهار بخوره :/

اره دیگه اینجوری این دندونم درست کردم، هردفعه با یکی‌ میرفتم‌ مطب نوبت میگرفتم ولی اونی که قرار بود باهام بیاد میگفت درد داره و میترسوند، امروز خودم تنهایی رفتم استرسم نداشتم، دیگه تنهایی میرم!

+ دو روز رفته بودم روستامون؛ تو دو روز چار پنج بار داشت خفتم میکرد!! خداروشکر میتونستم از دستش فرار کنم، کاش میشد نشون داد این پسره فامیلی که داری روش قسم‌ میخوری همچین ادم کثیفیه!

[ 20 مرداد 97 ] [ 20:43 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
؟؟
کسی میدونه پیشینه این محمدجواد رضایی چیه که هربار بعد از اجرا بهش اشاره میکنن؟؟

[ 12 مرداد 97 ] [ 23:35 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
11 / مرداد / 97
این چند وقتی که کلاس خیاطی میرم خوبه، یه دامن تنگ دوختیم دیروز هم برای یه بلیز ساده استین بلند، یقه گرد، الگو کشیدیم و انداختیم رو پارچه.  از این بلیزا که جلوش دکمه میخوره. الگو کشی رو خییییلی خوب میفهمم و بچه ها هر سوالی دارن یا عقب میمونن از من میپرسن اما وقتی همون الگو رو میخوام بندازم رو پارچه گیج ترینم!!!  چرا اون چیزی که رو پارچه میبریم با اون چیزی که تو الگو بریدیم فرق داره!!!

حدود دو هفته اس میرم باشگاه،  بدنسازی
بهم گفت اندامت خوبه نه نیازی به لاغری داری نه چاقی‌. ولی هنوز بهم برنامه نداده! گفت بدنت ضعیفه. هر روزی که وزنه هارو که سنگین میکنه قشنگ جونم در میره خخخخ ولی درکل خوبه دوسش دارم، هم کلاسامو و هم مربیمو.
امیر هم بدنسازی شروع کرده و من خیلی راضی و خوشحالم از این تصمیمش
ولی تمرینارو یه خط در میون میره، چون اخره شبه و باید بعد از کار بره باشگاه میگه خستم!
من سه روز در هفته، صبح ها حدود سه ساعت میرم باشگاه،  امیر هرشب حدود دوساعت میره بازم شهریه من بیشتره :||
خلاصه که روزام پره، روزا زوج باشگاه و روزا فرد بجز پنجشنبه خیاطی.

+آلارم گوشی داداشم تو مخمه
++ چند وقته مامانم سختتتتت تلاش میکنه شوهرم بده :| حالا به هرررکسی! حتی امیر!! ولی این دفعه من قبول نکردم!!

[ 11 مرداد 97 ] [ 09:22 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
4 / مرداد / 97
قول دادم؟ خب غلط کردم!
من خودم کار و زندگی دارم عه -_-

[ 4 مرداد 97 ] [ 02:16 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
31/ تیر / 97
تیر ماهی جانم؟ تولدت مبارکم باشه عزیزدلم

[ 31 تیر 97 ] [ 23:33 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
مطلب رمز دار : 30 / تیر / 97(قسمت دوم، رمز ثابت)
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ 30 تیر 97 ] [ 02:47 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
مطلب رمز دار : 30 / تیر / 97(قسمت اول، رمز ثابت)
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ 30 تیر 97 ] [ 02:44 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
25 / تیر / 97
به طرز عجیبی به نمره هام مشکوکم!
اخه همه ۲۰ !!!
چطور ممکنه؟؟ یدونه ۱۹ داشتم
فقط نمره دوتا درس نیومده که اونم استادم گفت هردو ۱۹ شدی
چجوری این همه ۲۰ داشتم:|
همش احساس میکنم یه اشتباهی شده و چند روز دیگه نمره‌های خودمو میذارن !!
____________________________________________

دو جلسس کلاس خیاطی میرم و تا الان الگو یه دامن تنگ درآوردیم، و جلسه بعد رو پارچه برش میزنیم
جذابه باحاله! دو جلسه رفتم کلی مدل لباس گرفتم که بدوزم خخخخ

[ 25 تیر 97 ] [ 08:55 ] [ مهندس خنگولو ] [ نظرات () ]
صفحات وب